دلنوشته
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
دیروز که رفتم خونه اول که توی خیابون مامان میم رو دیدم و حدود 20 دقیقه شایدم یه کم بیشتر حرف زد و دردودل کرد جوری که وقتی خداحافظی کردم و میخواستم راه بیفتم یه لحظه کمر و پاهام تیر کشید بعد با خودم گفتم اون بنده خدا چش شد ...
بعد رفتم چهار رنگ ژله خریدم و رفتم خونه ... میم گفت چه خبره هوس کردی گفتم حالاااااا ... میم گفت من سرماخوردم ناهار خوردیم وبهش یه کلداستاپ دادم و خیلی ی ی ی خوابم میومد دراز کشیدم چشام گرم شده بود که دیدم کنجد اومده بالا سرم، بلند شدم دیدم میم هم خوابش برده دلم سوخت برای طفلکم بین ما دو تا خوابالو ... خلاصه بلند شدم و یه کم بازی و یه قسمت مانکن رو دیدم ... با کنجد نماز خوندیم و ساعتای هشت و نیم یا نه میم بیدار شد من داشتم به کنجد شام میدادم. براش یه چای ماسالا ریختم ... کار درمانی یه سری حرکت داده که هر روز توی خونه یکبار رو انجام بدیم فیلمشو پلی کردم و شروع کردم ولی کنجد بهانه گیری میکرد به میم میگم بیا این کتاب داستانشو براش آروم بخون که واسته  ... میگه من سرماخوردم حال ندارم ... خلاصه اینقدر غر زد و گریه کرد که بی خیال شدم تا آخرش نرفتم ...شام میم رو گرم کردم و رفتم کنجدو بخوابونم. ژله هامم یه رنگ بیشتر درست نکرده بودم ... صدای تی وی خیلی زیاد بود به میم گفتم لطفا کمش کن ... کنجد که خوابید هی گفتم برم یه رنگ دیگه هم بریزم روش که کنجد هی بیدار میشد و باید دستمو میذاشتم روش و نوازشش میکردم تا بخوابه گفتم ولش کن خواب کنجد عمیق شه ... صبح بیدار شدم ساعتاتی 5:30 نمازمو خوندم و یه رنگ دیگه هم ریختم روی ژله ها گذاشتم یخچال که یه رنگ دیگه هم درست کنم کنجد بیدار شد و دیگه نخوابید اومد آشپزخونه سر یخچال و یه سیب انتخاب کرد ... پوست گرفتم براش و شروع کرد به خوردن .. یه کتاب داستان انتخاب کرد براش خوندم و بردمش دستشویی و میم رو صدا زدم که من دیرم میشه و اومدم سر کار ...

توی متن بالا چند مورده که میخواستم آخر شب به میمی که فکر میکنه از مادر دلسوزتره برای کنجد بگم ولی گفتم ولش کن غرشو با خودت بزن:
1- من صبح زودتر از میم میرم سرکار و دیرتر میام ... منم عصر خسته ام و خوابم میاد ولی ی میم هر روووووز دو یا سه ساعتو بعد از ظهر میخوابه و منم که بیدارم با کنجد ... میم اگه یک روز نخوابه همش میگه من امروز نخوابیدم و ... اگه یه روز کنجد که اومد دور و برش که بریم بازی بلند شد و گفت امروز خواب و بی خیال برم با پسرم بازی کنم اونوقت باید حرفق بزنه
2- حرکتای کار درمانی ... چرااا آخه خودشو موظف نمیکنه وقتی کار درمان میگه اینا خیلی مهمه برای رشد کنجد و من بهش تأکید کردم روزی یکبار لازمه ولی به خاطر یه خواب آلودگی نمیاد جلو که تموم شه زود و بره
3- سرماخوردگی ... توی این دو سال و نه ماه نبوده که من مریض شم یعنی من همه کار خونه و کنجدو تعطیل کردم که من مریضم ... کنجد برو اونور حال ندارم بهت برسم، کنجد برو اونور امروز نمیتونم بهت شام و ناهار بدم ... یادم نمیره یه بار از شدت مریضی به میم گفتم تو پیش کنجد بمون من تا درمانگاه سر کوچه برم و وقتی رفتم گفت تو چه جوری با این فشار تا اینجا اومدی و زود سرم وصل کردن بهم ولی وقتی اومدم خونه یعنی کار و بچه داری تعطیل بود ...
4- اسم مریضی کنجدو هنوز میم نمیدونه
5- اون کوچیکیای کنجد دکتر بردنا و اسکن هسته ای و اینا رو با ما نمیومد لج میکرد با من ... ما ماشین نداشتیم و من زنگ میزدم بابا با ماشینش بیاد ما رو ببره و اون دیگه نمیومد
اینا رو اینجا گفتم که خالی شم ... دیگه هیچ وقت این پستو نمیخونم تا فراموش کنم ... دیشب هیچ مشکلی با میم نداشتم و الان که اینا رو گفتم فکر نکنین مشکلی پیش اومده فقط روی دلم مونده بود اینا گفتم بریزم بیرون تموم شه بره ...

امروز برم خونه قبلش شاخه گلو میخرم میبرم عصرم که میم خوابیده بود دو رنگ دیگه رو میریزم برای بعد از بیدار شدن ... به کنجد تا حالا خیلی کم ژله دادم بیشتر دنت میدم ... نمیدونم بدم یا نه مامانا به نظرتون ژله ون رنگاش ضرری نداره؟؟؟؟


[ سه شنبه 29 بهمن 1398 ] [ 07:59 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز گفتار درمانی و کاردرمانی کنجد بود ... بابا اومد دنبالم و رفتیم گفتار درمانی و بعد هم کار درمانی ... اینقدر حرف زدیم و ورزشای ملایم کنجدو داد که کنجد وسطاش دیدیم خوابش برده طفلکم سرش رو پای من بود  به کار درمان گفتم لطفا حرکتای گریه دارو قطع کن دیگه لطفا به خاطر معاینه پوریا که نتیجه ش خوب نبود و گریه براش بده ... کار درمانه میگه اینقدر فکرتو مشغول اون مشکل کنجد نکن که بقیه قسمتای بدنش رو فراموش کنی و بعدم گفت برای اون قضیه بهتره یه سر تهرانم بری و هم اینجا گفتن عمل یه وقت عمل نکنی هاااااا ... خلاصه یه آشنایی تهران داشت و قرار شد عکس پرونده کنجدو بفرستم و منو راهنمایی کنه ... دیروز میم میگه نمیدوووونی چقدر شیرینی فروشی ها شلووووغ بود به شوخی گفتم یاد بگیر خب یک کیلو کیک یزدی میخریدی حداقل  

اگه بشه امروز میخوام چند تا ژله با رنگای مختلف بخرم و آخر شب درست کنم بزارم یخچال میم ببینه هم فکر نکنم شک کنه ... فردا هم یه شاخه گل رز ... فکر کنم بس باشه برای روز سپندارمذگان ... باشد که میم را خوشحال کنم

خدا جونم ممنونم ازت کمکم کن مثل همیشه 


[ دوشنبه 28 بهمن 1398 ] [ 01:38 ب.ظ ] [ خانمـــی ]

سلام دوستای خوبم اول از همه روز زن و روز مادر رو به همه خانمای گل تبریک میگم امیدوارم همیشه شاد و سر حال باشین ...

و اماااا بعد ....

پنج شنبه بالاخره ما رفتیم خرید برای مامانا ... به بازار که رسیدیم لباس که قیمت میکردم مثلا گرون بود نمیخریدم میم میگفت میخوای برای مامان خودت بخر ... توی ذهنم گفتم چه کاریه خب، خودمون پول نداریم باز کادو گرون گرون بخرم والا مامانم انتظار نداره واقعا ...

خلااااصه هی اون گیر داده بود لباسی که برای مامانت میخوای بخری گرونتر باشه من میگفتم نه مثل هم باشه دیگه، اینا که همو نمیبینن جفت میخرم ... تا آخرش میم گفت آخه من میخوام برای مامانم یه باکس گل هم بخرم ... اون روز تولد تو من از در اومدم باکس گل خریده بودم مامانم یه جوری شد گفت خوش به حال خانمت که تو براش گل میخری من تا حالا هیشکی برام گل نخریده باباتم اصلا برای من گل نخریده بود ... راستش اولش داااغ شدم ولی خب ظاهرمو جمع و جور کردم و به روش نیاوردم اصلا از میم ناراحت نیستم واقعا با این دیالوگ کار دیگه ای نمیشد کرد ولی از مامانش خداااااییش ناراحت شدم. مردم بچه هاشونو به محبت کردن به همسرشون تشویق میکنن حالا با این دیالوگ دفعه بعد میم اگرررررم بخواد کاری بکنه نمیگه باز شاید مامانم یه جوری بشه ولش کن ...

دو تا بلوز خریدم. پولی که تولدم میم بهم داده بود رو گذاشته بودم توی کیفم که برای کنجد لباس بخرم با این اوصاف گفتم ولش کن اون کادوی خودت بوده هر جوری دوست داری خرج کن هر چند بازم خرج خونه میشه... راستش میم چند وقته روز تولدم پول میده و بعد دو روز همونا رو میدم بهش برای خرج خونه ... برای همین از کادوی نقدی کلا متنفر شدم 

خرید کردیم و یه مانتو هم برای من خرید و گفت عزیزم اینجوری خوب نیست این مانتوی عیدته نمیشه برای روز زن حسابش کرد گفتم دستت درد نکنه میم جان خرید روز زن رو خودت تنها بیا بخر ... چشماش گرد شد  (انتظار داشت بگم همین برای همه مناسبتای کل سال بسه مثل پارسال) گفت خب من با سایز مشکل دارم اینجوری خوبه که خودت میپوشی گفتم یه چیزی بخر سایز لازم نداشته باشه مثل یه جفت جوراب ... بخدا چند بار بهش گفتم کادو میخوای به من بدی یه جفت جوراب یه روسری خیلی ی ی ی خوشحال میکنه منو ولی خب نمیکنه اینکارو ... ولش ... اگه اون مانتو رو شما قبول میکنین کادوی روز زن من مانتو بود ولی اگه به نظر شما اون قبول نبود که هیچی کادو نگرفتم 

روز مرد اگه بشه براش کفش بخرم قبول نمیکنه هر چی میگم بریم خرید ...

جمعه ظهر قرار بود بریم خونه مامانش و شب خونه مامان من ... وقتی آماده میشدم یه دستبند و یه انگشتر که بابام برام سوغاتی آورده بود انداختم دستم. میم میگه چه چیزایی که باباش خریده رو دستش میکنه چند بار میخواستم بگم تو هم بخر دستم میکنم باز گفتم ولش کن. گفتم عزیزم دستبند سرویس عروسی که تو برام خریدی رو میترسم استفاده کنم از دستم یهو بیفته میگه خب ساعت عروسیمونو دستت کن  گفتم اونو که توی این دستم میکنم باشه حتما ... نمیدونم میم فراموشی گرفته جفت ساعتای عروسی رو من خودم گرفتم ...

رفتیم گل فروشی و به مغازه دار گفت یه باکس گل به فلان قیمت درست کن برامون (دقیقا قیمت باکس گل من که توی دفتر حساب کتابمون دیدم نوشته) بعد که اون پشت داشت درست میکرد و گذاشت روی پیشخون دیدیم از باکس گل من کوچیکتره من به شوخی گفتم میم خب این کوچیکتره بعد مامانت نمیگه برا خانمش بزرگتر گرفته برای من کوچیکتر (مطمئنم از ذهن مامانش گذشت) میم گفت من که نمیدونستم گرون کرده به همون قیمت گل اونروز گفتم درست کنه  ...

توی راه یه تیکه پیاده روی به میم میگم کلاه کنجدو بده یه کم سرده انگار (بغل من بود) میگه نه هوا خوبه من از تو حساس ترم روی کنجد ... با خنده گفتم هر کاری کنی به حساسیت مادر نیستی الان به نظرم یه کم سوز داره بادش کنجدم حموم بوده ... میگه من تا کنجد اینقدری شده چند برابر بیشتر از شما درد کشیدم (فکر کرد منظورم فقط درد زایمانیه که مادرا میکشن) گفتم آخه تا کنجد اینقدری شده من یه کنار نشسته بودم شما تنهایی دردارو بکشی ... ناراحت شدم چون بار اولش نیست که اینو میگه و خب بعدش میگه منظور من اینجوری نبوده و تو بد برداشت کردی ... بگذریم که دیگه بعدش فراموش کردم و باهاش سر سنگین نبودم در حالیکه به نظرم حرفش خیلی مزخرف بود ...

خونه مامان میم هم چند تا مورد کوچولو پیش اومد که ولش کن ولی مثلا یه موردش مامان میم میگه دخترش زنگ زده و حرف میزدن و فلان من گفتم میم اینجان گفته غذا چی درست کردی گفتم پلو مرغ ... میم یهو میگه چرا گفتی پلو مرغ باز شوهرش بگه وقتی میم میاد مامانش پلو مرغ درست میکنه براشون ... من چشمام گرد شده بود گفتم اونا هر هفته اینجان و مامانت مگه برای اونا چیزی درست نمیکنه خودش تعریف میکنه اونروز قرمه سبزی درست کردم اونروز خورشت کرفس ... میم گفت نه خب در کل میگم ... هعییییییی

شب که از خونه مامان برگشتیم کنجد بغلش بود و دیگه میخواستیم مقدمات خواب رو فراهم کنیم ... میم میگه توی یه کانالی نوشته بوده هر چی مادر بیشتر لالایی بگه برای بچه، بچه ذهنش بازتره و زودتر به حرف میاد من که اول منظورشو نگرفتم میگم دیگه کی بیشتر از ما براش لالایی خونده بیشتر از وعده های خوابش مگه میشه لالایی خوند ما که با لالایی میخوابوندیمش ... بعد میخواست فکر کنم من ناراحت نشم میگه نه دیگه مساوی خوندیم ما  به نظرم میخواست بگه من بیشتر خوندم به خاطر بحث ظهر نگفت و گفت مساوی ... خلاصه من خودمو باز به اون راه زدم که بحث پیش نیاد گفتم مهم لالایی خوندن دیگه هر وقت تو خوابوندی تو لالایی خوندی هر وقت من خوابوندم من ... میگه نههههه نوشته بود مادر بخونه  حالا چهار بار کنجدو خوابونده ... میبینین چه اعجوبه ای کنار منه 

رفتم کنجدو خوابوندم و به صدای باااااد وحشتناکی که همه جا میپیچید گوش میدادم 

نوشتن این پست یک ساعت طول کشید 

 


[ شنبه 26 بهمن 1398 ] [ 08:33 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز صبح از خواب که بیدار شدم و صبحانه خوردیم به میم گفتم امروز ناهار داریم و بیا بزنیم بیرون هم برای روز مادر مامانا یه چیزی بخریم و هم یه تیکه از لباسای کنجد ... گفت الان حسش نیست ... نشستیم و نشستیم و تی وی دیدیم و یه دور اسم فامیل بازی کردیم ناهار خوردیم تی وی دیدیم تی وی دیدیم ...
شب که میم میخواست بره نون بخره داشت آماده میشد کنجد همش دنبالش بود میم میگه نگاه کن هر جا میرم دنبالم میاد میگم خب بچه ست دیگه دلش توی خونه میگیره امروزم که بیرون نبردیمش (توی بازار از این ماشینا میگریم برای کنجد و خیلی دوست داره دیگه هزار ساعتم طول بکشه سرش گرمه) ... میگه خب چرا نگفتی عصر بریم  ظرفا رو شستم و میم که برگشت موز خریده بود یه شیر موز زدیم و رفتیم پروژه خواب کنجد ... وقتی بالاخره خوابش برد منم نتونستم از جام بلند شم خسته بودم ... لیوانای شیر موز رو نشسته بودم صدای شستن میم اومد دستش درد نکنه تا قبل از اون فکرم مشغول اونا بود خوابم نمیبرد وقتی شنیدم شسته شدن دیگه راااحت خوابم برد ... تا صبح چندین بار بیدار شدم یه بار که بیدار شدم دیدم کنجد اومده بالا سر ما خوابیده دوباره بردم سر جاش یه کم کنارش دراز کشیدم و دوباره برگشتم سرجام ... آخرشم پا شدم نماز صبحمو خوندم لباس شسته بودم تا کردم گذاشتم سر جاش ... آماده شدم اومدم سرکار ... 
امیدوارم امروز روز خوبی برای همه مون باشه 

[ چهارشنبه 23 بهمن 1398 ] [ 09:08 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
اول در مورد خریدای الکیمون بگم که اون خریدا ذهنی بود چیزایی که دوست داشتیم رو الکی میخریدیم و بعد تصور میکردیم که داریم خب خود امیر شریفی هم گفت خیلی کم میتونن ادامه بدن اینکارو و من یه هفته یا ده روز خرید کردم و بعد بی خیالش شدم و میم هم که به نظر خودش داره ادامه میده به نظر من خودشو داره گول میزنه الان یک اسپورتیج خریده قسطی مثلا روزی 20 میلیون فرداش 21 میلیون تا تموم شه ... اینجوری به اون نتیجه ای که باید برسه نمیرسه به نظرم ...
حقوق من هم زیاد نیست ولی خداروشکر که همون هست و حقوق میم هم که مرتب بهش داده نمیشه و وقتی هم که میده یه حقوق کامل نمیده مثلا 300 تومن میریزه به حساب ...
چند وقت پیش یه وام گرفتم و گفتم به کمک بابا یه خونه بگیریم به نام جفتمون ... خب گشتیم و گشتیم و گشتیم ما هی یک تومن دو تومن پول جمع میکنیم قیمت خونه 30 تومن 40 تومن میپره بالا ... خلاصه که همچنان داریم دنبالش میدویم ...

اینا رو گفتم که بگم همین شرایط رو دوست دارم با یک کنجد سالم ... 
بیماری کنجد هم بحثش جدای از صحبت نکردنشه و من هنووووز زیاد نگران حرف نزدن کنجد نیستم بیشتر ذهنم مشغول اون مشکل دیگه ست ...

دیروز گفتار درمانی کنجد بود و گیر داد که من برم بشینم و اون روی پام بشینه ... نسبت به اوایل که اصلا از اون محیط واهمه داشت بهتره ولی خب توجه و تمرکزش کمه انشاالله تا عید یه عیدی بده بهمون این کنجد خان ...

دیروز عصر دو ساعت خانوادگی خوابیدیم و خیلی برای من که همیشه کمبود خواب دارم خوب بود. بیدار که شدیم کنجد با باباش رفت حموم منم چای ریختم و شروع کردم به قرآن خوندن. خلاصه دیشب شب خوبی بود خداروشکرررر ...

امروز صبح که داشتم آماده میشدم کنجد هم بیدار شد و بغل منو میخواست یه کم بغلش کردم و واقعا دیرم شده بود دادم بغل میم و دویدم تااااا سرویس خدا خیرش بده واستاد برام ... وقتایی که اینجوری بیدار میشه قلبم تا چند ساعت پیشش میمونه کاش اونم حس کنه که قلبم الان درست روی قلب اونه 

تقریبا روزی چند بار طی صحبتامون با میم از حرفای هم ناراحت میشیم و هر چی سعی میکنم اینجوری نشه انگار نمیشه. دیروز یادم نمیاد الان موردی اتفاق افتاده باشه جز یه مورد آخر شب  انشاالله همینجوری پیش بریم چون من واقعا خسته شدم ...

آهااااا پریشب هم جاتون خالی رفتیم حرم و خیلی به نظرم خوب بود یه حالت بین گریه و خنده و اون صورت کنجد که نمیدونست شادی کنه برای خنده من یا گریه کنه برای اشکام ... خدا همون جا بود بین صورت من و کنجد 


[ دوشنبه 21 بهمن 1398 ] [ 08:40 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز یادتونه گفتم خدا کنه میم یادش بره حوصله ندارم؟؟؟ خب یک ساعت بعدش یکی از همکارا زنگ زد میتونی بیای یه لحظه اتاق ما ووووو کیک خریده بود دوستم  دستشون درد نکنه مخصوصا همین دوستم که کیک خریده بود واقعا من ماه تولدشو میدونم ولی خداییش روزشو نه خیلی تشکر کردم ازش ... بعدم که رفتم خونه میم با یه دسته گل بغل (کنجد) و یه سبد گل به دست منظرم بود و همون کیک و گلی که گفتم و مقداری وجه نقد به عنوان کادو ...دست میمم درد نکنه ... امسال که میخواستم خبری نباشه دو تایی شد ... ولی خب اینو بگم که توی جشن همکارا نشستن به عکس گرفتن و بعد عکسارو فرستادن برای همدیگه تازه یکیشون پروفایل تلگرامش گذاشته ... من که عکسو نگاه کردم خودمو که دیدم اصلا وحشت کردم یه آدم رنجوره شکسته داغون ... در حالیکه خب همکارامم بدون مشکل نیستن حتی دو تاشون طلاق گرفتن ولی اینقدر به داغونی من نیستن انشاالله همیشه شاد و سلامت باشن ولی من خودمو که دیدم اصلا یه جوری شدم نمیدونم یه جرقه بود که به خودم بیام حداقل به خاطر کنجد اگه به فکر خودم نیستم. این سوال توی ذهنمه: اون دوست داره این مامانو آیا؟؟؟؟
خدایا کمکم کن 

[ چهارشنبه 16 بهمن 1398 ] [ 08:11 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
سلام دوستای خوبم امیدوارم حالتون خوب باشه توی این مدتی که حس نوشتن ندارم به شماها سر میزنم ولی هنوز هم نمیتونم نظر بزارم و کد امنیتی رو برام نشون نمیده ... توی همین روزا یکی از دوستای خوبم داره وبشو میبنده و من نمیتونم حتی ازش خداحافظی کنم  با مروگرهای مختلف و با گوشی هم امتحان کردم فایده نداره ...
امروز تولدمه و من چند روز پیش که به امروز فکر میکردم با خودم گفتم خدایا راضیم چند سالی از عمرم کم کنی و کنجدم سالم و سلامت باشه البته ناگفته نمونه که شرطم میذاشتم که مثلا همین الان عمرم تموم نشه بتونم کنجدو از آب و گل در بیارم و به یه جایی برسه بعد ... بعد با خودم فکرم مشغول بود که چرا من هنوز نمیتونم یه چیزی رو کامل بسپرم دست خدا و براش هی شرط و شروط نذارم اطمینان کنم که خدا میخواد کنجدو شفا بده حالا به بقیه ش کار نداشته باشم میخواد از عمر من کم کنه برای اینکار میخواد نه همینجوری دل ما رو شاد کنه .... چند روزیه بابا برام کتاب تاریخ طبری رو از کتابخونه گرفته بخونم چون قبلا بهش گفته بودم ... اون قسمتای حضرت آدم، نوشته بود وقتی اسامی فرزندان حضرت آدم رو با مدت زمان عمرشون رو به حضرت آدم نشون دادن حضرت آدم دیده که یکی از بچه هاش (حضرت داوود) فقط 40 سال عمر داره به خدا گفت از عمر من کم کن و عمر این پسرمو زیاد کن فکررررر کنم مثلا 60 سال تا بشه 100 سال. اگه اشتباه نکنم موقعی که فرشته مرگ مثلا 940 سالگی میاد پیش حضرت آدم، حضرت آدم بهش میگه من که هنوز 60 سال وقت دارم و بهش میگن 60 سالو که دادی به فلانی و حضرت آدم میگه نه بابااااا من یادم نیست (توی همین مایه ها بود داستانش دیگه همین جا از حضرت آدم حلالیت میطلبم اگه اشتباه تعریف کردم) اصلش میخواستم به این نکته برسم که یاد خودم و شرطو شروطام افتادم ...
از لحاظ ظاهری تونستم خودمو جمع و جور کنم ولی وقتی میخندم آخر خنده یهو یه غم میشینه توی دلم ...
دوبار توی این مدت با میم بحثمون شد هر دوبار بعد از صحبت کردن بهم گفته حق با تویه ولی خب نمیدونم ادامه راه چه جوری پیش میره
هر سال برای روز تولدم کیک و گل میخره که امسال با تمام وجودم دعا کردم اینکارو نکنه حسشو ندارم و دوست دارم اصلا یادش بره 

گفتار درمان روز اول که رفتم گفت انتظار دارم ماهی 10 کلمه یاد بگیره یکشنبه که رفتم میگفت تا عید اصلا انتظار تکرار کلمه ندارم ازش  هعییییییی خدایا شکرت اصلا تصمیم گرفته بودم گفتار درمانی و کاردرمانی رو کنسل کنم بعد از قضیه بیمارستان ... الانم فقط به خاطر بازی گفتار درمانی رو بردمش کاردرمانی رو هم میخوام بهش بگم از این به بعد حرکتای گریه دارو باهاش انجام نده ...
خدایا شکرت خیلی دوستت دارم خودت میدونی ... روی یه چیزای خیلی صبر کردم و سکوت اگه فکر میکنی این راهش نیست خب یه جوری منو راهنمایی کن

[ سه شنبه 15 بهمن 1398 ] [ 08:28 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
اومدم بنویسم چون واقعا خودم نمیپسندم یک وبلاگ نویس همچین کاری رو بکنه ولی واقعا از نظر روحی مساعد نیستم باید روی خودم البته کار کنم
خوندم عنوان پست رو که امام علی گفتن ... یکی از عذاب هایی هم که همیشه من میکشم اینه که خودمو مقصر میدونم توی بیماری کنجد ... نمیدونم کفاره کدوم گناه ماست ولی خدایا ببخشید غلط کردم هر چی بوده 
دی ماه پر بودم از غیبت توی محل کارم ده روزش برای دوره آموزشی و بقیه هم ... برای همین امروز که اومدم فقط کارای عقب افتاده رو سعی کردم جمع و جور کنم ... همه هم منو میبینن میگن رسیدن بخیر سفر خارج از کشور بودی ... یا اون یکی میگه از وقتی پیمانی شدی فلان ... عیبی نداره نمیدونه که حاضرم تعدیل نیرو بشم در این شرایط و کنجدم سلامتی خودشو به صورت کامل داشته باشه ...
یه بغض نهفته دارم توی گلوم و یه کیسه اشک توی چشمام که ناخواسته وقتی یه نفر که در جریانه ازم حال کنجدو میپرسه اشکام سرازیر میشه اون گوشه های ذهنمم همش به خودم تلنگر میزنم ناشکری نکن خانمی این کارت عین عین عین ناشکریه ولی چه کنم دست خودم نیست همش دلم میخواد ببارم ...
امروز گفتار درمانی رو با میم رفته چون من دیگه واقعا نمیتونستم مرخصی بگیرم و انگار خیلی ی ی ی گریه کرده اونجا ولی آخرش که تموم شده یه بچه دیگه اومده توی اتاق و باز کنجد اونو که دیده بیرون نمیومده از توی اتاق بمیرم براش جدیدا خیلی علاقمند شده به بچه های دیگه ... قبلنا زیاد محل نمیداد به بچه های دیگه
میم هم اوضاع مالیش خوب نیست زیاد. حقوقشو نمیده به موقع و الان طلبش از این یکی هم شده ده میلیون و نمیدونم چرا نمیره دنبال یک کار دیگه

از حال کنجد بگم دیروز دوباره رفتیم بیمارستان یه سری داروهاشو خارجی نوشت و گفت یک ماه دیگه بیان اگه مشکل رفع نشه باید عمل بشه ...
ببخشید این پستم همش حرفای منفی بود هم میخواستم بیام و یه خبری بدم از خودم و هم نمیتونستم حرف دیگه ای بنویسم انشاالله بتونم باز خودمو جمع و جور کنم سعی میکنم برم توی کار حرفای مثبت و اینا ولی به محض اینکه یادم میفته یک ماه دیگه معاینه داره کنجد اصلا دلم هرررری میریزه پایین

خدا خودش به همه بچه ها کمک کنه 


[ یکشنبه 6 بهمن 1398 ] [ 02:02 ب.ظ ] [ خانمـــی ]
سلام دوستای خوبم
یه چند وقت نیستم جالم خوب نیست معاینه دیروز کنجد خوب نبود اصلا دل و دماغ کاری رو ندارم انشاالله حالم خوب بشه میام.
دعا کنین لطفا

[ دوشنبه 30 دی 1398 ] [ 08:36 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
از اونجایی که من هنوز نمیتونم کامنت بزارم و بعد هم دوره آموزشیم شروع میشه و تا دو هفته نیستم اینجا مینویسم:
فرزانه جون الان پستت رو خوندم خیلی ی ی ی خیلی ی ی ی خوشحال شدم برات انشاالله قدم رزا خانم پر از خیر و برکت باشه براتون 

جهت اطلاع خریدای مجازی منم فعلا در حال انجامه ... امروزم تولد بابامه تلفنی تبریک گفتم و احتمالا شارژر فندکی برای توی ماشین براش بخرم. یکشنبه هم دعوت شدیم تولد اون یکی برادرزاده م ...
یکم افکارم آشفته ست برای کارای مونده اینجا و رفتنم به دوره آموزشی ببخشید اگه پست قاطی پاتی نوشتم. 
دلم برای کامنت و نوشتن و جواب دادن تنگ شده، انشاالله برگردم مشکل حل شده باشه ...

[ چهارشنبه 11 دی 1398 ] [ 11:27 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیشب هر چی به کنجد گفتم بیا بخوابونتم که میخوام برم خرید قبول نکرد هی گفت نقاشی بکش و اینکارو بکن و اونکارو بکن خلاصه تا ظرفارو شستم و نقاشی کشیدم و وسطش خرید انجام میدادم یهو کنجد غرغرو شد و فهمیدم خوابش میاد و تا اونو خوابوندم و خودمم گیج شدم صبح بیدار شدم و دیدم بساط خریدم پهنه و من هنوز 1.505.000 تومن دیگه باید خرج میکردم خلاصه شکست خوردم و باید از اول شروع کنم  اینو بگم که دیروز میم یه هدفون برای خودش خرید دو تومن  عیبی نداره اینبار نمیزارم خریدمو برای بعد از خواب کنجد 
خرید کردنم سختمه منم میخوام خریدام واقعی باشه و نه از روی از سر باز کردن برام سخت تره ...
چند تا کار برای دی ماه نوشته بودم که حتما انجام بدم هنوز هیچکدومشو انجام ندادم. دندونپزشکی و دکتر و این جور چیزا ...
کادوی بابا رو هم هنوز نخریدم ...
کلاسای هفته بعدم برام دردسر شده ... تا جایی که کلاس برگزار میشه دو سه تا اتوبوس باید سوار شم خب ب ب اینجا میام با سرویس نمیشه اصلا کلاس نرم
دیروز توی دستشویی سر کنجد داد زدم بعد دیدم چقدر توی دستشویی صدای آدم میپیچه و وحشتناک میشه هنوز صدام توی مغزم داره میپیچه تو فکر مغز کنجد طفلی ام  باید رو خودم کار کنم اصلا یعنی چی داد زدن 


الان توی وبلاگ لیلی خوندم یکی کامنت گذاشته شما توی وقت اداری پست میزارین و کامنت جواب میدین و این حرفا ... یعنی من برم توی افق محو شم کلا با وبلاگ داریم ...

[ سه شنبه 10 دی 1398 ] [ 08:08 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
از 14 دی تا 24 دی کلاس بدو خدمت دارم و نیستم برای همین شنبه نامه دادم به اعضای هیأت علمی که من نیستم این روزا اگه کاری دارین تا پایان هفته جاری ... اینه که این هفته خیلی شلوغم و یکشنبه هم که مجبور بودم مرخصی بگیرم و نبودم خلااااصه الان وقت کردم بیام یعنی دلم طاقت نیاورد امروز نیام ...کنجد گوشیمو برمیداره و با اینکه قفله یاد گرفته و آهنگاشو میاره ...
گفتم که فایل های امیر شریفی رو گوش میکنم و دیروز رسیدم به بازی فراوانی ... خیلی کند پیش میرم میدونم، بازی فراوانی برای جذب ثروته و باید توی ذهنت پول خرج کنی دیگه ... دیروز بعد از گفتار درمانی کنجدو خوابوندم و غذا رو گذاشتم وشروع کردم به گوش دادن ... خب خودشم میگفت کار سختیه و حتی خودش تا 41 روز بیشتر نتونسته ادامه بده ... میم اومد براش تعریف کردم و کلی مسخره م کرد البته میگفت نه مسخره نکردم ... خلاصه دیجی کالا رو روی گوشیم نصب کردم و رفتم خرید  دیروز یه همزن فیلیپس خریدم و یه قالب کیک که شد یک میلیون و نه هزار تومن. میم داشت کارای طراحیشو میکرد و یه دلخوری ریزی هم از داداشش به خاطر همین طراحی ها داشت. کنجدم گوشی منو گرفته بود و آهنگ بهانه معین در حال پخش ... منم چشامو بستم و گفتم با این موسیقی یه کیکم با همزن و قالب جدیدم درست کنم  
امروز ناهار کنجد ماکارونیه ولی خودمون ناهار نداریم  امروز دو میلیون باید خرج کنم نظرتون چیه دو پرس شیشلیک سفارش بدم؟؟؟ 
فعلا همینو بنویسم و برم ادامه کارام اگه چیز دیگه یادم اومد اضافه میکنم.
راستی بلاگفایی های عزیز نت من احمقه هنوز نمیتونم کامنت بزارم براتون

یه چیزی که الان توی راهرو یادم اومد این بود که دیروز به میم گفتم چهارشنبه تولد بابامه بریم یه چیزی بخریم میگه عههه بابات که برای من چیزی نخریده گفتم زنگ میزنه بهت دیگه 
اینو اومدم الان گفتم که اینو بگم که ممکنه رفتارای میم تغییر نکرده باشه یا بالاخره یه حرفی بزنه ولی قبلا من مینشستم توی دلم ناراحت که ببین چقدر بی انصافه این حرفو زد و اینکارو کرد ولی دیشب دیگه بهش فکر نکردم همون لحظه توی ذهنم گفتم مهم نیست اون چی میگه مهم خودتی که میری و میخری و تمااااااااااااام پرونده شو بستم توی ذهنم و الان اینجا نوشتم شااااید به یه نفر دیگه کمک بشه ... انشاالله بتونم ادامه بدم الان حس هام خیلی خوبه خدایا شکرت 

[ دوشنبه 9 دی 1398 ] [ 11:34 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
خب ب ب اول اینو بگم که حدس میم درست بود و چهارشنبه بعدازظهر خاله پری معروف اومد البته به صورت خیلی عجیب و هنوزم عجیبه ... پنج شنبه ظهر خونه مامانم باید میرفتیم که صبحش یه موردی پیش اومد که اگه قبلا پیش می اومد خیلی ی ی ی ی ناراحت میشدم ولی الان و با تصمیمات جدیدم اصلاااا نارحت نشدم و تازه رفتم به کارای اداریمم رسیدم با کنجد رفتیم بانک ملی برای فعال کردن رمز دوم با خطای مزخرفی که میداد و همش میگفت به شعبه مراجعه کنید. بعدم برگشتم خونه لباسامونو عوض کردیم ساعتای حدود یک اسنپ گرفتم رفتیم دنبال میم و بعد هم خونه مامان ... ساعت 4:30 هم داداشم شیفت بود و باید برمیگشت ما هم باهاش اومدیم. میم ساعت 7 رفت فوتبال ... تا من و کنجد یه کم با هم ور رفتیم و شام درست کردم و بهش دادم میم هم برگشت و با شیر و موز که میخوام شیر موز درست کنم آخه کنجد خیلی دوست داره ... جمعه هم که خونه خواهر میم دعوت بودیم چون خونه خریدن ظهر رفتیم و باز نگاه های زن دایی میم که به نظرم خیلی ناراحت کننده ست شایدم من حساس شدم هر وقت نگاهش کردم داشت به کنجد نگاه میکرد یا به من اگه کنجد بغلم بود ... این موردو نادیده بگیریم اونجا هم خوش گذشت ناهار امروزمون رو هم میم ازشون گرفت و اومدیم خونه ... میم گفت خیلی خوش گذشت گفتم آره ... دو باره وقتی میریم اونور داداش میم بساط ادابازی رو راه میندازه که خوبه خوش میگذره ... شبم کنجد و با باباش راهی حموم کردم که گوشی میم زنگ خورد میگه جواب بده گوشی رو برداشتم شوهر اون خواهر دیگه میم بود که بنا به مسائلی کلا چندین وقته ندیدیمشون و مثلا توی مهمونی دیروز و یا شب چله اصلا به اینا نگفته بودن بیان ... میگه عهههه چه عجب ما شما رو دیدیم (حالا تلفنی صحبت میکردیم) کجا گم و گور شدین  (مثلا اینا تعارف رد و بدل کردنش بود واقعا میدونستم منظور بدی نداره و نمیدونه که این حرفو نباید بگه از من کوچیکتره خنگول) خلاااااصه داشت میم رو به فوتبال دعوت میکرد که میم اول گفت نه و بعدشم رفت ... ما هم با کنجد ارمغان تاریکی قسمت آخرشو دیدیم سال 89 که میذاشت ما همون قسمتای آخرش جاتون خالی کربلا بودیم و ندیده بودم الان دیدم و خیلی فضای احساسیشو دوست داشتم ... بعدم کم کم با التماس و درخواست قطره های کنجدو ریختم شام خوردیم و ساعتای 11 میم اومد. میوه خوردیم و رفتیم برای خواب کنجد ... حاضر نشد عینکشو در بیاره گفتم خوابش ببره در میارم که خودم کنارش خوابم برد و ساعتای پنج اومدم سر جام ... صبح که خونه رو آخرین مرتب کاری و جمع و جور میکردم و آماده میشدم بیام سرکار دیدم ای واااااای کنجد هنوز عینک به چشمه
صبح توی سرویس باز اون هم سرویسی ناراحتو دیدم خیلی اوضاعش داغونه گفتم بیا برو پیش یه روانشناس گفت از من که گذشته دخترمو میخوام ببرم گفتم تو به خاطر خودت و بعد به خاطر بچه هات باید خوب باشی خودت هم حتما برو نمیدونم گوش میکنه یا نه ... این بنده خدا قبلا همیشه میخندید بمب انرژی بود و کمک حال همه ... خدا خودش راه دستو جلوی پاشون بزاره و بشه مثل قبل 
خب ب ب خیلی حرف زدم برم یه کم به کارام برسم 

[ شنبه 7 دی 1398 ] [ 07:58 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
ادامه پست قبل ...
میم زنگ زده عزیزم 80 میریزی به حسابم (مثل اینکه پیامک حسابش فعال نیست و نفهمیده به حسابش پول ریختم) گفتم برای چی؟ من صبح برای تو و مامانت پول ریختم ... میگه میخوام قبض برق مامانمو پرداخت کنم چرااااا برای مامانم پول ریختی مگه من نگفتم نمیخواد بریزی چرا بدون مشورت کار انجام میدی چرا از قبل برنامه نمیریزی  گفتم من چند باره به تو میگم میخوام بریزم و میگی نه ... گفتنش چه فایده داشت وقتی تو میگی نه ... میگه من همین قبضاشو پرداخت میکنم بسه ... میگم خب تو از قبل واریز قبضا به من بگو ... میگه من بهت گفتم میگم بعد از واریز میگی تاااازه اونم یه بار که میخواستم براش پول بریزم یکی دو ماه قبل گفتی نمیخواد من دارم قبضاشو واریز میکنم ... الانم اگه پول توی حسابت بود به من میگفتی؟ نه بعدش شاید میگفتی منم از سرکار که اومدم امروز حتما بهت میگفتم ...
خب قبول دارم اینجوری بد شد ولی حالا بدشانسی آوردم که قبض برق داشت وگرنه که عیبی نداشت ... 

نمیدونم چه مشکلی پیش اومده که پیام میاد برای قبضاش به مادرشوهرم لینکش باز نمیشه و خلاااااصه همیشه میاره میم پرداخت میکنه و خونشونم دو واحده و یک مغاره خیاطی که همه چی مشترکه بین سه تاشون  و مامان خانم همه رو خودش پرداخت میکنه...

قضیه پول ریختن من به حساب مامان میم هم به خاطر نگهداری از کنجده که هر چند وقت یکبار یه کارت هدیه براش میگرفتم اینبار شماره حسابشو گرفته بودم و پول رو مستقیم واریز کردم به حسابش ...

به میم پیام دادم به مامانت بگو حقوقمو نریختن (واقعا میم چند وقتیه حقوق نگرفته) و شماره کارت خودشو بگیر میگه رمز دوم نداره میگم خب از سرکار اومدی کارتشو بگیر و برو اونم براش بگیر پیام داده باشه عشقم، دوستت دارم خیلی زیاد ممنونم نفسم که اینقدر به فکری ... یه دونه ای  البته قبلش تلفنی که اونجوری گفت موقع خداحافظی بهش گفته بودم وقت کردی عصرم که اومدم یه مقدار دعوا کن باهام ...
منم پیام دادم من میخواستم به وظیفه م عمل کنم حتی اگه پولام تموم شه اگه از قبض برق خبر داشتم فوقش اول اونو پرداخت میکردم و بعد بقیه شو میریختم به حساب مامانت ...
شاید بحث بی موردی باشه از نظرتون ولی خب چون کفگیر ما خورده به ته دیگ همون 80 تومن هم برامون 80 تومنه و به میم هم حق میدم اون هم از قبض برق شاید خبر نداشته و تازه امروز مامانش بهش گفته ... میتونست مامانش وقتی دید من به حسابش پول ریختم دیگه به میم میگفت بیا از کارت خودم بریز ... همه اینا به کنار ولی لحن میم و البته ناراحتی خودم از اشتباه به وجود اومده یه کمی حالمو بدتر کرده انگار ...

[ چهارشنبه 4 دی 1398 ] [ 12:20 ب.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز عصر بود که شروع شد ... ساعتای 5:30 بود که یهو یه دلشوره بدون علت (یا حداقل من علتشو نمیدونم شاید توی ناخودآگاهم چیزی هست) یه حس غم افتاد به جونم ... خب طبق معمول روش های میم برای خوب کردن حالم جواب نداد و بیشتر اعصاب خوردی رو هم اضافه کرد هی باید بگم نکن، قلقلک نده و ... آخه چرا میم فکر میکنه توی اینجور مواقع قلقلک راه خوبیه  خب ب ب  آخرش نظر میم این بود که داری به زمان پری نزدیک میشی که در این مورد من نظری ندارم چون واقعا هنوز زوده ...
دیشبو گذروندم با آشپزخونه بهم ریخته و سینک پر از ظرف کثیف ... صبح بیدار شدم ظرفارو شستم ساندویچ درست کردم مسواک زدم و زدم بیرون ... توی سرویس هم نشستم به فکر کردن ... هم سرویسی که بعضی وقتا با سرویس ما میومد بعد از یک ماه اومد و متوجه شدم توی این مدت بر اثر شوک عصبی از کمر به پایین بی حس شده بوده و حالا تازه کمی رو به راه شده ... اوضاع دختر و دامادش که یکی دیگه رو صیغه کرده و اینا داغون شدن خلاصه کل مسیر توی فکر بودم ... الانم که باز رمز یکبار مصرف کارتامو نتونستم فعال کنم و خطای مزخرف میده ... آخر سرم که باقیمانده کارتمو یه مقدار ریختم برای میم و یه مقدار برای مامانش ... الانم دلشوره گرفتم پرم از حس اضطراب ... کاش میدونستم علتش چیه شاید سوالات رگباری روش جواب میداد شاید فکرای مثبت میکردم و درست میشد ولی این حال الان جلوی همه چیزو گرفته ... این نقص منه وگرنه الان سریع باید میتونستم حسای خوبو جذب کنم و از این حال در بیام ...


[ چهارشنبه 4 دی 1398 ] [ 08:53 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 10 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ
با هیچ کس نمی تونم درد دل کنم تصمیم گرفتم چیزایی رو که میتونم اینجا بنویسم شاید یه کم سبک شم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو