تبلیغات
دلنوشته

دلنوشته
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
راستش تو این فکرم ببندم اینجا رو ... از قدیم هر وقت مشکلی برام پیش اومد همین کارو کردم قبلنا زورم به تلگرام میرسید اونو حذف میکردم
یه مشکلی برام پیش اومده که آرامش از دلم رفته همش استرس دارم و دلم آشوبه ...
بیاین برای همدیگه دعا کنیم.

[ جمعه 11 مرداد 1398 ] [ 05:38 ب.ظ ] [ خانمـــی ]
بعضی وقتا کلی فکر میکنم عنوان پست چی باشه و هیچی به نظرم نمیاد ... امروز تصمیم گرفتم به دلیل عدم امکان ارسال پست بدون عنوان شماره پستمو بزارم راه حل خوبیه به نظرم .
جواب آزمایش کنجد اومدم احتمال میدم مشکلی نباشه ولی یه سری آیتم داره که تا حالا ندیدم و رنج هم نداره باید ببرم پیش دکترش انشاالله خوب باشه یه شنوایی سنجی هم باید ببرم که هر روز یادم میره برگه شو بردارم برای همین دکترش دیر شده.
دیشب رفتم دندانپزشکی یه هفته بعد وقت دارم برای روکش یعنی تا اون روز باید این مزه های تلخو تحمل کنم ؟؟؟؟؟
یک طرف صورتم بی حس بود و کنجد دوست داشت براش شعر بخونم و قصه بگم و بازی کنم و باز هم من اعصابم از میم خورد شد ... خودم خسته شدم از این وضعیت، غرغرو شدم انگار به نظر خودم حق دارم ولی خب دیگه همش غرررررر خسته کننده ست ... 
شنبه عروسی دختر خالمه، میم میگه من نمیام ولی هنوز نگفته تو خودت برو ... منتظرم ببینم چی میشه 

[ سه شنبه 8 مرداد 1398 ] [ 09:03 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
یه چند مدت که چیزی نمی نویسم اصلا یادم میره نوشتن و فکر میکنم چه اتفاق خاصی باید بیفته که بنویسم ...
از یک شنبه گذشته شروع کردم کلاسای پیلاتس رو ... سه روز رفتم انشاالله ادامه دار باشه ...
پنج شنبه هم نمونه ادرار کنجدو گرفتم بردم آزمایشگاه الهی که جوابش خوب باشه خدا جونم لطفا 
چهارشنبه از سرکار که اومدم دیدم خواهر شوهر هم خونه ماست ... دیشبش پارک بودیم و ساعت یک و نیم برگشته بودیم نه خونه خیلی مرتب بود و نه غذای درست حسابی داشتیم ... راستش با این بی خبر اومدن یه کم مشکل دارم من ...
دیروز از صبح تا شب کار کردم و کار کردم و راستش غرم خیلی زدم این وسط ... میم کمکم نمیکرد که هیچ، با کنجد هم بازی نمیکرد و کنجد همش تو دست و پای من بود ... یه تی از توی انباری حیاط میخواستم چون باید با چادر بریم به میم گفتم گفت نمیخواد من خودم بدون اون تمیز میکنم برات گفتم دستت درد نکنه و خودم رفتم میگه گیر نده لطفا، میگم چه گیری خب وقتی کاری از نظر من لازمه و از نظر تو نه باید خودم انجامش بدم دیگه ... دیگه آخرش دیدم اینجوری نمیشه گفتم میم میشه میز تی وی رو گردگیری کنی جوابی نداد دوباره گفتم گفت باشه و بلند نشد منم گفتم کار من این قسمت که تموم شد میام اونجا باز نگی گیر نده  خلاصه گردگیری کرد ... برعکس کنجد دیشب بد خوابید و هی بیدار شد و من خیلی عصبی شدم الان دلم براش تنگ شده ...
میدونین بیشتر عصبانیت من از میم به خاطر اینه که هر حرفی رو باید ده بار براش بگم امروز شیر فهمش میکنم فردا همون قضیه پیش بیاد باز همون عکس العمل قبل رو انجام میده من دیگه کم آوردم و زود عصبی میشم انگار ... کاش میشد بی خیال شم کاااااااش  اینجوری زندگی خیلی سخت میگذره 
شایدم خواسته های من زیاده لطفا شما نظر بدین ...
دیروز با اون حجم کار، قرار بود که ...  (فهمیدین منظورمو ؟؟؟؟ خب من شام درست کردم و باید ناهار امروز رو هم درست میکردم شروع کردم به شام دادن به کنجد به میم گفتم بیا شام بخور گفت نمیخوام و جلوی کامپیوتر نشسته بود ... گفتم پس بیا شما شام کنجد رو بده من ناهار درست کنم (به علت سرعت بخشیدن به کار برای عمل بعدی ...)
 جواب میم: حالا شما شامشو بده بعد ناهار درست کن  من آتیش میگیرم دیگه اینجور وقتا ... راهنماییم کنین اگه از نظر شما ایراد کار از منه که یه فکری بکنم ...

[ شنبه 5 مرداد 1398 ] [ 09:51 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
یه دوستی چند وقت بود که پیدا کرده بودم و دلم خوش بود به خوندن پستاش هر روز صبح ... الان دسترسی ندارم بهش ...
تا دیروز که وبلاگش میرفتم کامنتدونی چند تا پستش باز بود میدونستم میتونم براش کامنت بزارم اما سعی کردم نزارم و احترام بزارم به تصمیمش ... امروز که رفتم میبینم بسته ست کلا ... اینکه دستم به هیچ جا بند نیست عصبیم کرده ... چرا من اینقدر زود وابسته میشم 

[ دوشنبه 31 تیر 1398 ] [ 10:41 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
سلام دوستان ببخشید چند وقت نبودم راستش همش غرغرانه داشتم گفتم هی اینجا رو به گند نکشم ...
از اولی که رفتم سرکار، یاد گرفته بودم پس انداز کنم برای اهداف بزرگتر مثل خرید خونه و سعیم بر این بود ولی همسر انگار هر چی درآورده بود و خرج کرده بود ... خب اینه که الان هیچ پس اندازی نداره. من البته موقع عروسی از یه لحاظایی صفر شدم.
تا قبل از گرونی خونه ها پولی که جمع کرده بودمو گذاشته بودم بانک مسکن و نوبتش شده بود و یه کم ذخیره دیگه موقع وامم که شده بود یه ذره کم داشتم برای مبلغ خونه ولی مصادف با زمانی شد که میم بیکار شده بود و ترسیدم ریسک کنم ... حالا من موندم و پولی که هیچ چ چ چ ارزشی نداره ... بابام خیلی نگرانه اونروز میگفت بیا منم پول میزارم تو هم بزار فوقش کم داشتیم برادراتم بزارن و به نسبت پول دنگ سهیمشون میکنیم اگه قرض نمیخوای و پیشنهاد خیلی عالیه از نظر من ولی نگرانیم گفتن به میمه ... به نظرتون چه جوری بگم که ناراحت نشه یا اصلا باید ناراحت بشه یا نه؟؟؟

[ چهارشنبه 5 تیر 1398 ] [ 08:32 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ سه شنبه 7 خرداد 1398 ] [ 09:23 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دوستان من زیاد وارد نیستم میدونین چرا آرشیو منو کامل نشون نمیده و چکار کنم که درست بشه؟؟؟

[ یکشنبه 29 اردیبهشت 1398 ] [ 02:36 ب.ظ ] [ خانمـــی ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ شنبه 28 اردیبهشت 1398 ] [ 08:20 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
داشتم کنجدو میخوابوندم و کلی حرف توی ذهنم میچرخید. تصمیم گرفته بودم وقتی خوابش برد برم سراغ گوشی و پیام بدم به میم. همه جملاتی که میخواستم بگم رو توی ذهنم مرور کردم کنجد رو راه میبردم و فکر میکردم فشارمم پایین بود و سر درد داشتم. قرار بود اول از خوبی هاش بگم از اینکه زندگیمونو دوست دارم ا... بعد برم سراغ حرف اصلی، این که مشکلم چیه، اینکه وقتی یه طرف یه مشکلی داره نباید رها بشه اینکه چون زندگیمونو دوست دارم میخوام حرف بزنم تا حل شه و گرنه که میرم تو فاز سکوت و ... برام سخت نیست ولی خب حیفم میاد دوست دارم درست شه اینا مشکلی نیست که بخواد یه زندگی به خاطرش از هم بپاشه اینا انتظاراتیه که یه طرف از طرف مقابلش داره چرا نباید بگه چرا نباید به خاطر رعایت نشدنشون ناراحت بشه چرا نباید غر بزنه ... آدم از دست یه نفری که براش زیاد مهم نیست  ناراحت بشه میگه ولللللش کن دیگه سعی میکنم نبینمش یا هر چیزی ولی خب یکی که برات مهمه برات مهم میشه که سوء تفاهمات برطرف شه ... چ میدونم هی راه رفتم و توی ذهنم حرف زدم آهاااا اولشم قرار بود بنویسم توی تلگرام برای این راحت ترم حرف بزنیم که دیگه هیچکدوم یهو صدامون بالا نمیره چ میدونم اشک من زود در نمیاد و بیشتر دلخوری پیش بیاد ...
خلاصه طفلی کنجد با سعی فراوان خوابید. گوشیم شارژ نداشت رفتم یه گوشه اتاق خواب توی تاریکی کنار پریز نشستم و پیام دادم میشه بیای تلگرام لطفا. تو اون اتاق بود درو بسته بود روی صندلی لم داده بود و توی گوشیش چرخ میزد. توی تلگرام پیام دادم سلام آنلاین شده بود و انگار فقط نگاه میکرد یهو پا شد توی خونه دنبال من گشتن اومد بالای سرم: چی شده بگوووو، گفتم هیچی میخواستم توی تلگرام باهات حرف بزنم. نه خب بگو چی شده باز ...
دوباره همون لحن دوباره همون نگاه و چشمایی که من از طرز نگاهشون خوشم نمیاد اصلا ... گفتم هیچی رفتم روی تخت دراز کشیدم اونم رفت سر جای اولش خوابیدم و البته اشکایی که نم نم میبارید ...

[ چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 ] [ 08:13 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دلم تنگ شده بود ...
بعد از عید سرم خیلی شلوغ شده و وقت نمیشد بیام ...
از امروز پاس شیرم تموم شده و باید تا آخر وقت بمونم برای روز اول که خوب بود و برای من زود گذشت خدا کنه برای کنجد و مادرشوهرم هم خوب بوده باشه ...
خدایااااا شکرت که دو سالگی کنجدمو میبینم حفظش کن برام امید زندگیمو لطفا ... ممنونم که منو لایق همچین نعمتی دونستی و در آخر شفاشو از خودت میخوام مهربانترین مهربانان 

[ شنبه 14 اردیبهشت 1398 ] [ 02:09 ب.ظ ] [ خانمـــی ]
تو اتوبوس نشسته بود یکی دو تا صندلی با من فاصله داشت ولی چون صندلیش روبرو بود چشم تو چشم میشدیم از وقتی سوار شدم داشت حرف میزد تااااااا وقتی پیاده شد هم هنوز در حال حرف زدن بود ... نمیخواستم گوش کنم ولی نمیشد گوشامم بگیرم خلاصه میشنیدم ... خواستگارش بود حسین آقا  تو چتاشون به مشکل برخورده بودن زنگ زده بود حل کنه انگار ... دختره میگفت من ناراحت نشدم ولی ی ی حرصم گرفته بود. نمیدونم البته فرقش چیه؟ بعدم میگفت دیگه خواستگاریتونو برمیگردونم ولی خب همش میخندید نمیدونم چرا؟ میگفت خیلی حرصم گرفت از حرفتون ولی از یه چیزیتون خوشم اومد که پیله این من از آدمای پیله خوشم میاد از نظر فلسفی هم خوندم که میگن دخترا وقتی میگن برو نباید بری و باید بیشتر فلان کنی حالا البته کلی میگم من که دیگه میخوام خواستگاریتونو پس بدم  میخوام از دستتون فرار کنم اونم میگفت بیا با هم فرار کنیم 
خلاصه نیم ساعتی که گذشت معلوم شد که داشتن چت میکردن پسره گفته بابا دارن منو صدا میزنن برا ناهار من باید برم 
جالب این بود که دختره تکیه کلامش پدر من بود مثلا میگفت خب پدر من برو خب پدر من منظور من اینه ...

میگم خیلی خوبه که این نسل اینجوری میتونن با هم آشنا بشن  هر چند این مدل اینا هم مدل شناخت نبود ناز و عشوه بود بیشتر به نظرم آخه پسره که طفلک قیافه دختره رو نمیدید این ور گوشی 
چ میدووووونم ... انشاالله همه جوونامون بهترین انتخابو داشته باشن و خوشبخت شن 
رااااستی دیروز که میرفتم خونه با خودم گفتم امروز یه روز جدیده غیر از دیروزه دیروزو فراموش کن و دوباره شروع کن تو این فکر بودم که وسط یه جای شلوغ پر از ماشین و دود و بوق و سر و صدا و حال بهم زنی یهو چی جلوم سبز شد؟؟؟ ... وااااای یه کفشدوزک خوشگل با بالهای قرمز بال بال میزد جلو چشمم به فال نیک گرفتم و یه لبخند پت و پهن  ... آخه کفشدوزک جون تو کجا اینجا کجا برو خونه تون یه جای سرسبز و خوشگل 

[ چهارشنبه 22 اسفند 1397 ] [ 08:25 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
اون جلوی جلوی جلوی اتوبوس نشسته بود و من عقبه عقبه اتوبوس ...
یه چیز سفید از فرق سرش شروع شده بود تا پایین موهاش ... خدایااااا یعنی یه پرنده سر صبح روی سرش خرابکاری کرده و ندیده اصلا چرا دور و بریا چیزی نمیکن بهش ... وقتی بخواد پیاده شه کاش یه نفر بهش بگه اینجوری خیلی زشته ... یهو سرشو تکون داد اون چیز سفید هم تکون خورد  آفتاب بود ... نور آفتاب از لای پرده ... خداروشکرررررر

[ سه شنبه 21 اسفند 1397 ] [ 08:36 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
ناراحتم ... از دست همکارم ناراحتم یه پست بلند بالا هم نوشتم ولی دلم نیومد عمومیش کنم ... بس که خنگولم انگار اون اینجا رو قراره بخونه که ناراحت شه میدونین دلم نیومد این فکرا رو در موردش بکنم بعد دلمم نیومد حالا که این حرفا در موردش توی ذهنمه بنویسم چ میدونم از این حسا که اون بزرگتره  به گردنت حق داره و این حرفا ... بگذریم ...
یه هفته است سرماخوردم از اول هفته مرخصی نگرفتم که چهارشنبه رو مرخصی بگیرم حالا خودم به دست خودم سر صبح امروز یه جلسه رو اکی کردم برای فردا ... اه عصبانی ام از دست خودم ناراحتم 
دیروز یه برنامه کودک شو یه زوجی بودن که خانمه از شوهره خواستگاری کرده بود بعد میم میگه چه جالب کاش تو میومدی خواستگاری من ... میگم کجا آخه من تو رو دیدم که بیام خواستگاری آخه ازدواج ما سنتی بود و مادرشوهرم منو دیده بود ...
گذشت تا اینکه به مرحله مهریه رسیدن و دختره گفته بود به خاطر واحد بودن خدا یک سکه و میم شروع کرد به احسنت و آفرین گفتن
میم کلا هر سریال یا برنامه ای که در مورد مهریه باشه گوشاش تیز میشه و آفرین میگه آخه مهریه من خیلی زیاده 200 تا 
منم عصبانی شدم گفتم انگار تو از زندگیت راضی نیستی اول که دوست داشتی من بیام خواستگاریت و بعدم که هر برنامه ای در مورد مهریه باشه گوشات تیز میشه و آفرین افرین میگی ... میگه آخه ما قرار بود 14 سکه باشه و تو کردی 200 تا گفتم اصلا قراری نبوده تو پیشنهادتو داده بودی و خانواده من قبول نکردن میدونین دیشب یادم نبود بگم ولی دفعه بعدی که این موضوع رو پیش بیاره میگم باید وقتی 200 تا رو شنیدی پا میشدی و میرفتی اصلا دیر نبود تازه به ذهنمم رسید بگم الانم دیر نیست ولی دیگه اینو نمیگم خداییش
خسته م کرده حرفای بچگانه انگار پول 14 تا رو داره بده که پول 200 تا رو نداره
حالا شما بگین 200 تا خیلی زیاده تو این دور و زمونه برای کسی که هفت پشت غریبه ست و آدم نمیشناسه بابا اون خانوم و آقا دختر دایی پسر عمه بودن حداقل یه شناختی از هم داشتن اصلا من احمق بودم همونجا که حرف مهریه رو توی جلسه خواستگاری پیش کشید باید بدم میومد و میگفتم کلا نههه چرا اون روزا احمق شده بودم من ؟؟؟ 


[ سه شنبه 14 اسفند 1397 ] [ 10:43 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
همین اول روز زن رو به همه خانم های محترم تبریک ک میگم دوستتون دارم زیاااااد
و بعد ...
بالاخره دیشب وقت شد بریم برای مامانا خرید کنیم اونم رفتم میم رو از خواب بیدار کردم بیا بریم لطفا که دیگه وقت نداریم ساعتای شش راه افتادیم همون مغازه اول برای مامانا دو تا لباس عین هم پسندیدم و خریدیم بعد رفتیم یه کم لباس تو خونه ای برای کنجد بگیریم اینجا بیشتر راه رفتیم و رفتیم و خریدیم چند تا. بعدم گفتم خسته ایم بریم دیگه که میم گفت بریم برای خودتم یه چیزی بخریم گفتم دستت درد نکنه همین کلامی هم بسه برای من و گفت نه بریم اگه چند بار دیگه میگفتم نمیخواد میرفتیم البته زیادم گفتم و بالاخره رفتیم و یه مانتو هم برای من خرید دستش درد نکنه 
ساعت نه و ربع رسیدیم خونه جمع و جور کردم و شام کنجدو دادم و توی ذهنم گفتم قرمه سبزی بزارم فردا که مامان میم اینجاست ناهار نگهش دارم و کادو رو هم بدیم میدونین که مامان میم صبحا میاد و کنجدو نگه میداره ... یه دفعه کنجد خوابش گرفت و مجبور شدم برم شیر بدم بخوابه که یهو بیدار شدم دیدم خوابم برده بود داروهامم مصرف نکرده بودم که دیگه نتونستم بلند شم گفتم صبح زودتر پامیشم قرمه سبزی رو میزارم که بااااز هم نشد ... صبح به میم زنگ زدم غذا از بیرون میگیرم مامانتو حتما نگهدار برای ناهار ببینیم چی میشه 
اگه شد و میم لوس بازی در نیاورد شبم یه سر بریم خونه مامان خودم 

[ سه شنبه 7 اسفند 1397 ] [ 09:57 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز سالگرد پدرشوهرم بود و من کلی گریه توی دلم بود نشستم به گریه کردن، زود تمومش کرد نامرد ... بعد بلند شدیم همه داشتن آماده رفتن میشدن کی با کی بره و اینا که یه دفعه باز دو سه تا قبر اونطرف تر یه بنده خدایی برای سالگرد مرگ مادر میخوند که یهو باز من شروع کردم به گریه کردن ... خیلی سعی کردم یواشکی باشه حیف که بابام کارم داشت زود سعی کردم طبیعی کنم خودمو اگه تنها بودم و میشستم یه دل سیر گریهههه میکردم شاید تخلیه میشدم الان هنوزم بغض دارم که یکی یه چیزی بگه منفجر شم 
الان با خودم میگم فامیل شوهر گفتن چه عروس پدرشوهر دوستی 
خدا بیامرزه همه رفتگان رو 

[ شنبه 4 اسفند 1397 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ خانمـــی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

درباره وبلاگ
با هیچ کس نمی تونم درد دل کنم تصمیم گرفتم چیزایی رو که میتونم اینجا بنویسم شاید یه کم سبک شم