دلنوشته
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
ناراحتم ... از دست همکارم ناراحتم یه پست بلند بالا هم نوشتم ولی دلم نیومد عمومیش کنم ... بس که خنگولم انگار اون اینجا رو قراره بخونه که ناراحت شه میدونین دلم نیومد این فکرا رو در موردش بکنم بعد دلمم نیومد حالا که این حرفا در موردش توی ذهنمه بنویسم چ میدونم از این حسا که اون بزرگتره  به گردنت حق داره و این حرفا ... بگذریم ...
یه هفته است سرماخوردم از اول هفته مرخصی نگرفتم که چهارشنبه رو مرخصی بگیرم حالا خودم به دست خودم سر صبح امروز یه جلسه رو اکی کردم برای فردا ... اه عصبانی ام از دست خودم ناراحتم 
دیروز یه برنامه کودک شو یه زوجی بودن که خانمه از شوهره خواستگاری کرده بود بعد میم میگه چه جالب کاش تو میومدی خواستگاری من ... میگم کجا آخه من تو رو دیدم که بیام خواستگاری آخه ازدواج ما سنتی بود و مادرشوهرم منو دیده بود ...
گذشت تا اینکه به مرحله مهریه رسیدن و دختره گفته بود به خاطر واحد بودن خدا یک سکه و میم شروع کرد به احسنت و آفرین گفتن
میم کلا هر سریال یا برنامه ای که در مورد مهریه باشه گوشاش تیز میشه و آفرین میگه آخه مهریه من خیلی زیاده 200 تا 
منم عصبانی شدم گفتم انگار تو از زندگیت راضی نیستی اول که دوست داشتی من بیام خواستگاریت و بعدم که هر برنامه ای در مورد مهریه باشه گوشات تیز میشه و آفرین افرین میگی ... میگه آخه ما قرار بود 14 سکه باشه و تو کردی 200 تا گفتم اصلا قراری نبوده تو پیشنهادتو داده بودی و خانواده من قبول نکردن میدونین دیشب یادم نبود بگم ولی دفعه بعدی که این موضوع رو پیش بیاره میگم باید وقتی 200 تا رو شنیدی پا میشدی و میرفتی اصلا دیر نبود تازه به ذهنمم رسید بگم الانم دیر نیست ولی دیگه اینو نمیگم خداییش
خسته م کرده حرفای بچگانه انگار پول 14 تا رو داره بده که پول 200 تا رو نداره
حالا شما بگین 200 تا خیلی زیاده تو این دور و زمونه برای کسی که هفت پشت غریبه ست و آدم نمیشناسه بابا اون خانوم و آقا دختر دایی پسر عمه بودن حداقل یه شناختی از هم داشتن اصلا من احمق بودم همونجا که حرف مهریه رو توی جلسه خواستگاری پیش کشید باید بدم میومد و میگفتم کلا نههه چرا اون روزا احمق شده بودم من ؟؟؟ 


[ سه شنبه 14 اسفند 1397 ] [ 10:43 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
همین اول روز زن رو به همه خانم های محترم تبریک ک میگم دوستتون دارم زیاااااد
و بعد ...
بالاخره دیشب وقت شد بریم برای مامانا خرید کنیم اونم رفتم میم رو از خواب بیدار کردم بیا بریم لطفا که دیگه وقت نداریم ساعتای شش راه افتادیم همون مغازه اول برای مامانا دو تا لباس عین هم پسندیدم و خریدیم بعد رفتیم یه کم لباس تو خونه ای برای کنجد بگیریم اینجا بیشتر راه رفتیم و رفتیم و خریدیم چند تا. بعدم گفتم خسته ایم بریم دیگه که میم گفت بریم برای خودتم یه چیزی بخریم گفتم دستت درد نکنه همین کلامی هم بسه برای من و گفت نه بریم اگه چند بار دیگه میگفتم نمیخواد میرفتیم البته زیادم گفتم و بالاخره رفتیم و یه مانتو هم برای من خرید دستش درد نکنه 
ساعت نه و ربع رسیدیم خونه جمع و جور کردم و شام کنجدو دادم و توی ذهنم گفتم قرمه سبزی بزارم فردا که مامان میم اینجاست ناهار نگهش دارم و کادو رو هم بدیم میدونین که مامان میم صبحا میاد و کنجدو نگه میداره ... یه دفعه کنجد خوابش گرفت و مجبور شدم برم شیر بدم بخوابه که یهو بیدار شدم دیدم خوابم برده بود داروهامم مصرف نکرده بودم که دیگه نتونستم بلند شم گفتم صبح زودتر پامیشم قرمه سبزی رو میزارم که بااااز هم نشد ... صبح به میم زنگ زدم غذا از بیرون میگیرم مامانتو حتما نگهدار برای ناهار ببینیم چی میشه 
اگه شد و میم لوس بازی در نیاورد شبم یه سر بریم خونه مامان خودم 

[ سه شنبه 7 اسفند 1397 ] [ 09:57 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز سالگرد پدرشوهرم بود و من کلی گریه توی دلم بود نشستم به گریه کردن، زود تمومش کرد نامرد ... بعد بلند شدیم همه داشتن آماده رفتن میشدن کی با کی بره و اینا که یه دفعه باز دو سه تا قبر اونطرف تر یه بنده خدایی برای سالگرد مرگ مادر میخوند که یهو باز من شروع کردم به گریه کردن ... خیلی سعی کردم یواشکی باشه حیف که بابام کارم داشت زود سعی کردم طبیعی کنم خودمو اگه تنها بودم و میشستم یه دل سیر گریهههه میکردم شاید تخلیه میشدم الان هنوزم بغض دارم که یکی یه چیزی بگه منفجر شم 
الان با خودم میگم فامیل شوهر گفتن چه عروس پدرشوهر دوستی 
خدا بیامرزه همه رفتگان رو 

[ شنبه 4 اسفند 1397 ] [ 12:12 ب.ظ ] [ خانمـــی ]
وقتی تی وی میبینه، پای کامپیوتره یا گوشی، حالش خوبه ...
خودش گفته دست کنجد نباید گوشی بدیم و خودش هم نمیتونه ترک گوشی کنه برای همین میره تو اتاق با گوشی کار میکنه بعدم که کامپیوتر و سر ساعت سریال میاد پذیرایی تلویزیون ببینه
بعد کنجد میره طرفش باهاش بازی کنه یا بغل ... یهو میگه حالم خوب نیست و ...
الانم من دارم شیر کنجدو کم میکنم باید سرگرمش کنیم که فراموش کنه و بیشتر به کمکش نیاز دارم چرا نمیفهمه
برای تولدم محل کارم کارت هدیه داده بود برداشته گذاشته تو جیبش بدون اینکه به من بگه ناراحت نبودم از دستش اصلا هم مهم نبود برام ولی اینجور وقتا که حس میکنم نامردی میکنه در مورد زندگیمون این چیزا پر رنگ میشه جلو چشمم و مهم ... 
اگه با همکارام بخوام برم بیرون زیاد مخالفت نمیکنه هر چند اهل اینکارا هم نیستم ولی یکی دو باری که مورد پیش اومده چیزی نگفته ولی برای خانواده م معمولا ساز مخالفه چرا آخه؟؟؟
از سه متر اونور تر کنجدو صدا میزنه انتظار داره اون بپره بره بغلش اگه نره میگه منو دوست نداره، کنجد میره باهاش بازی کنه میره طرفش همش میگه بوس بده یه بوس بده انتظار داره خودشو تقدیم آقا کنه برای بوس وگرنه ببین باباشو دوست نداره این اخلاقاش منو خسته میکنه 
کنجد میره بغلش یا دستشو میگیره میبردش جلو کامپیوتر میگه ببین ن ن منو که نمیخواد کامپیوترو میخواد خب عزیزم خودت عادتش دادی به کامپیوتر باید اون موقع فکر اینجاشو میکردی 


دوست داشتم فقط یه کم گلایه کنم خالی شم اصلا اینجا رو برای همین راه انداختم دیگه 

[ یکشنبه 28 بهمن 1397 ] [ 08:37 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
هفته قبل با خودم میگفتم این چند روز تعطیلی شروع میکنم به خونه تکونی ... کم کم 
پنج شنبه کنجد تب کردو حالش خوب نبود فرداشم زیاد روبه راه نبود بی حال بود و همش دلش بغل میخواست ... شنبه هم به بطالت گذشت، یکشنبه اومدم سرکار، دوشنبه هم بدتر از روزهای قبل، خلاصه این بود تعطیلات من
البته گفته باشم کمدهارو یه کم مرتب کردم و سرویس بهداشتی رو سابوندم ولی خب توی برنامه م کارای بیشتری بود ...
کنجد به تلویزیون و کامپیوتر خیلی عادت کرده، به نظرم صبحا که من سرکارم همش تی وی روشنه ... عصرم که باباش همش جلوی کامپیوتره ... باید یه کاری کنم اینجوری نمیشه ... دوست نداشتم از این سن با کامپیوتر آشنا بشه ولی چه میشه کرد باباش اونقدری که روی گوشی حساسه که دست بچه نباشه روی کامپیوتر حساس نیست و حرفای من بیفایده
حالا از امروز قرار گذاشتم هر چقدررر که خسته هم باشم تمام وقتمو به بازی باهاش بگذرونم و نزارم بره پیش باباش پای کامپیوتر
کم کم باید پروژه از شیر گرفتن رو هم استارت بزنم دوست دارم بشینم و های های گریه کنم ... کاش میشد وقتی وقتش میشه خودش قطع بشه یا بچه خودش بدش بیاد و نخواد ... مادر بودن خیلی سخته خیلی ی ی 

[ سه شنبه 23 بهمن 1397 ] [ 10:10 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
حال روحی خودم به خاطر یه اتفاقایی توی خونه خوب نیست اصلا ... هر صبحم که میام سرکار تا ظهر که میرم خونه شاهد دعواهای تلفنی همکارم با همسر و بچه و ... هستم ... 
خدایا یه مأمن میخوام یه جای آروم ...  کجا فرار کنم یه مدت البته با کنجدم

[ دوشنبه 8 بهمن 1397 ] [ 10:38 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
تو خونه نون نداریم خودش میدونه منم هیچی نگفتم بهش. اومده کنارم نشسته میگه ای بابا ساعت هفت و نیمه ... دو سه ساعتم که لازمه قشنگ خشک بشم رفتم دوش گرفتم دیگه دیر میشه بعدش میخواستم برم نون بگیرم ... بازم هیچی نگفتم با گوشیم ور میره میگه چرا برای تو مینویسه 4G برای من مینویسه LIT سرعت تو بیشتره و این حرفا ... حیف بسته است امور مشترکین و گرنه الان میرفتم ببینم چرااا اینجوریه 
اینجا بود که ناراحت شدم برای گوشیش  و کلا برای کارای مربوط به خودش توی هوای سرد و هر ساعتی حاضره بره هر جاایی
چرا فقط به فکر خودتی میم جان ... تا آخر شب درگیر همین قضیه گوشیش بود یه جا هم گفت پول نداری برم گوشیمو عوض کنم ... چرا بزرگ نمیشی میم جان؟ چرا اینقدر بچه ای میم جان؟ احساس میکنم یه اشتباه بزرگ کردم که هیچ کاری برای جبرانش نمیتونم بکنم
شاید کم اهمیت باشه اینا از نظرتون ولی خب من پشت این حرفا یه نتیجه هایی میگیرم اونا اذیتم میکنن به نظرم میم به بلوغی که باید میرسیده برای ازدواج نرسیده 

[ سه شنبه 2 بهمن 1397 ] [ 09:09 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
پای صحبت هر خانمی توی محل کارم که بشینی میبنی داره از زندگی و از شوهرش میناله چرا آخه ؟؟؟
سه نفرو میدونم که دارن کاراشونو میکنن برای طلاق ... نمیدونم قدیم هم اینجوری بوده یا ما بچه بودیم نمیفهمیدیدم یا قدیما بیشتر میسوختن و میساختن یا چی ...
دلم میخواد همه زن و شوهرا با هم خوب باشن دلم میخواد همه همدیگرو درک کنن زندگیا شیرین باشه نشنوم که به خاطر بچه دارم تحمل میکنم نشنوم که مرده دیگه کاریش نمیشه کرد تو خوب باش یا هر چیز دیگه ...
دیروز کنجد با باباش داشت بازی میکرد از دستش داشت فرار میکرد با صورت رفت تو اپن دماغش یه کم خون اومد بمیرم براش ... صبح که میخواستم بیام معصوم خوابیده بود تو خواب قطره چشمشو ریختیم و دعا دعا که بیدار نشه بعدم پریدم تو راه پله ها ... وقتی خوابه دوست دارم بشینم بالا سرش و هی  ی  ی نگاش کنم ... شبا که غش میکنم شیر که میخوره بخوابه خودمم میمیررررم صبحا هم که بدو سرکار تازه بیشتر وقتا خودش بیداره 
خدایا شکرت هزاران باااااررررر به خاطر نعمتایی که بهم دادی چه اونایی که فهمیدم و چه اونایی که نفهمیدم دوستت دارم خیلی ی ی زیااااد 

[ سه شنبه 25 دی 1397 ] [ 08:51 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
ضمن تبریک آغاز سال نوی میلادی دیروز تولد بابام بود ... کادو شب قبلش خریده بودیم و میم گفت اگه قراره بریم خونه شون، شب برای شام بریم و به جاش پنج شنبه نریم، گفتم بااااااااااااااشه ... زنگ زدم با داداشم هماهنگ کنم که انگار شب کار بود و ظهر رفته بودن خونه مامان ولی اون یکی داداشم شب میومد ... خلاصه خیلی به نظرم خوب بود و بهم خوش گذشت اونجا هم همش سعی کردم حواسم به همسر باشه که به اونم خوش بگذره ... کنجد با دایی ش کیف میکرد و میخندید و خوشحال بودم که داداشمم خوشحاله چون همیشه نگرانه کنجده، بعدشم که میخواستیم برگردیم و مامان بابا ما رو رسوندن ... خوب بود خدا رو شکرررر ... راستی یادم رفت بگم کنجد نفسمو بند آورده بود موقع غذا دادن هی شیطوووووونی میکرد و یه جا بند نمیشد موقع لباس پوشیدن دمپایی رو فرشی مامانمو برداشته بود پاش میکرد جورابشو میخواستم پاش کنم باز بعدش اونارو باید پاش میکردم شلوارشو میخواستم بپوشونم باز باید اونا رو پاش میکردم خلاصه عرقمو در آورده بود قربونش برم من چقدر الان دلم تنگ شد براش یهویی
خدایا ممنونم ازت کمک کن دلامون شاد باشه همیشه 

[ چهارشنبه 12 دی 1397 ] [ 08:00 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
اولین شنبه اولین روز اولین ماه زمستونتون بخیر ...
خوبم خداروشکر پنج شنبه تولد برادرزاده م بود و خوب بود دیروزم که ظهر خونه مادربزرگ همسر جان و شب هم رفتیم خونه مامانم خوب بود تقریبا ولی آخر هفته خستگی در نکردم دیگه هیچ چ چ چ کار تمیز کاری خونه و اینا هم انجام نشده امروزم ناهار نداریم  فقط اومدم بنویسم بگم خوب بود فقط حالای بدمو اینجا ننویسم ... دیشبم یه خواب بدی دیدم در حد کااابوس ... خواب دیدم شوهرم فهمیده وبلاگ دارم و داره آدرسشو میزنه که ببینه منم دارم سعی میکنم تند تند وارد وبلاگم بشم پستامو پاک کنم خیلی ی ی وحشتناک بود خیلی ی ی ... حالا نمیدونم تعبیرش چیه ... وبلاگمو باید ببندم آیا؟؟؟؟؟؟؟؟  
صبح وبلاگ یکی از دوستامو خوندم یه خاطره قدیمی نوشته بود خیلی غمگین شدم ... همکارم هم اومد و شرح دعواش با همسررر خدایا هر چی که خیره برای هر دو تا دوستم پیش بیاد 

[ شنبه 1 دی 1397 ] [ 09:33 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
امروز حال دلم خوب نیست .. اصلا یه جوری ام یه بغضی دارم صبح هم چند قطره اشک ریختم هنوزم دلم میخواد بریزم دست و دلم به کار نمیره از دیشبم یه اتفاقایی افتاده که حال دل منو بدتر کرده یکیش استعفای همکارم به علت اختلاف با مدیرش ...
اینجور روزا از زندگی نا امید میشم خیلی بده خب ... باز باید روی خودم کار کنم ... نمیدونم من به همسرم زیادی گیر میدم یا اون اصلا منو درک نمیکنه ... اصلا بلد نیست وقتی حالم خوب نیست حال منو خوب کنه خب بده دیگه به نظرم مثلا یه نمونه اینکه دیشب سر من درد میکرد همینجوری صحبت میکردیم گفتم سرم درد میکنه دو دقیقه بعد داره با کنجد کلنجار میره بلند میگه سرم درد میکنه بابا جون ... کاری نمیکنه برای بهبود من بلکه خودشم زود میره تو اون وضعیت که لازم نباشه کار دیگه ای هم بکنه ...
بعضی وقتا میگم کاش ازدواج نمیکردم ولی خداییش وقتی کنجد رو میبینم میگم حیف بود این نعمت رو نداشته باشم ...
خدایا میدونم بازم رفتم تو اون کانال کمکم کن بیام رو خط درست ... دوستت دارم میدونی که 

[ چهارشنبه 28 آذر 1397 ] [ 12:31 ب.ظ ] [ خانمـــی ]
چند وقتیه معمولا هفته ای دو بار میره سالن و هیچ چیز نمیتونه برنامه شو بهم بزنه اگه من کاری داشته باشم یا جایی دعوت باشیم هیچ چ چ ... واکسن هجده ماهگی کنجد، شب خیلی تب کرد حالش خوب نبود ولی بازم رفت و برگشتناش من نتونستم ناراحتیمو پنهون کنم و یه بحثی هم کردیم ... در هر حال همش منتظرم پا به سن بزاره این بشر و بعضی کاراش پخته تر بشه فعلا به این امیدم
این پنج شنبه داداشم دعوتمون کرده تولد دخترش، خانواده ما و خانواده خانمش ... خب اونطرف دیگه غریبه ترن و مثل خانواده خودم نیستن حالا نیاد یا دیرتر بیاد ماست مالیش کنم ... دیشب میخواست بره فوتبال گفتم باشه امشب برو ولی دیگه پنج شنبه این هفته نرو میدونی که مهمونی دعوتیم. میگه نمیشههههههههه اون که ثابته نمیشه نرم ... قول میدم بعدش بیام فکر کن سرکارم و اون موقع میام آخه چه جوری فکر کنم سرکاری وقتی فوتبالی ... منم باز در خود فرو رفتم به سرم زده بهش بگم اصلا نمیخواد تو بیای ... نمیدونم بهترین کار چیه، آخه در خوش بینانه ترین حالت ده یا ده و نیم میرسه یا بهشون بگم شام براش وانستن و بیارن هر موقع میخوان، نمیدونم اصلا برام مهم نیست اومدن نیومدنش دیگه الان، فقط مشکلم معطل کردن بقیه ست نیاد به نظرم بهتره 

[ سه شنبه 27 آذر 1397 ] [ 08:21 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
بهار به ترافیک مناسبت ها میخورم حالا امسال از الان میخوام یه برنامه ریزی کنم یه مهمونی خوشگل موشگل بگیرم ولی راستش نمیدونم چه جوری و توی کدوم مناسبت ... حالا لیست مناسبت ها:

14 اریبهشت: تولد کنجد
28 خرداد: تولد همسر
30 خرداد: عروسی
14 تیر: عقد 

اینم بگم سال اولی که عقد کردیم اولین تولد میم رو من کلا یادم رفت چون پس فرداش عروسیمون بود ... اصلا هم یادم نیومد حتی بعدش تا اینکه سه روز بعد عروسی، همسر نشست حرفای فلسفی و گفت چقدر روزا سریع میگذره و فلان و بهمان چقدر سالا میاد و میره و اینقدر از این حرفا و آخرش گفت چه زود یه سال میاد رو سن آدم  اینجا بود که فهمیدم چه کرررررررررردم هنوز هم خجلم ...

حال اگه حوصله داشتین پیشنهاد بدین خوشحال میشم 


[ شنبه 24 آذر 1397 ] [ 09:39 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
تقریبا یه هفته ای میشه سر درد دارم یه نوع سردرد جدید سمت چپ سرم یهو تیر میکشید در حد چند ثانیه و بعد خوب میشد ... با فواصل کم، به نظرم اگه این یکی دو ثانیه سه ثانیه میشد میمردم دیگه ... محلش ندادم چند باری استامینوفن خوردم تآثیری نداشت با ژلوفن یک ساعت بعد در حد یکی دو ساعت خوب بودم .... تا اینکه دیروز یه ذره علائم سرماخوردگی در خودم حس کردم و گفتم برم دکتر ... دکتر فشارمو گرفت و گفت چه جوری تو راه میری آخه فشارت خیلی پایینه ... گفتم برای سردرد اومدم پیشت قبلش توضیح داده بودم براش کامل ... میگه بنده خدا سردردت به خاطر فشارته ... گفتم آقای دکتر گلومم میخاره علائم سرماخوردگی هم دارم یه نگاه به گلوم انداخت و گفت برو برو سرم بزن ... وقتی پاشدم دیدم دهنت سرویس دکتر سرگیجه رو هم اضافه کردی که به دردام ... خلاصه یه سرم زدم سردردام خیلی ی ی بهتر شد نمیدونم حالا مال همون بود یا نه ... ولی خب دکتر عزیز یه ورق قرص سرماخوردگی دادن و یه ورق استامینوفن ... و حالا امروز من موندم و علائم سرماخوردگی ... سردردام خیلی خیلی بهتره از بعد از سرم چند باری گرفته ولی خب مثل قبلش نیست ... اینا رو گفتم که بگم بلللللللللللللللللللله به قول لیلی جان سلامتی مهمترین چیزه توی زندگی، توی یه لحظه ممکنه آدم از این رو به اون رو بشه ... آیا واقعا آمادگیشو داریم، کارامونو کردیم؟ کار عقب افتاده نداریم؟ فکر کنیم یه کم فکرررررررررررر ...

[ دوشنبه 5 آذر 1397 ] [ 08:32 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
صدااای قشنگ بارون حتی توی اتاق من که پنجره به بیرون هم نداره داره میاد .... اینقدر قشنگ و دل انگیزه که دلمو میبره با خودش چی میشد زیر بارون بودم و یه دل سیر گریه میکردم ... واقعا چته خانمی شاید میم (همه میم دارن منم تصمیم گرفتم از این به بعد میم داشته باشم) راست میگه ... شاید همه چی درسته و ایده آل ، این منم که دارم گیر میدم شاید الکی دارم به رفتارش با کنجد گیر میدم ... اه ... بابای بداخلاق انحصار طلب حسود و ...
شرایط کاریشم که داغون میشه هر روز ... هی میام بهش امید میدم میگم اینو نمیدن عیبی نداره فرداش میاد میگه گفته اینم نمیده چه وضعشه آخه بکَن ن ن از اونجا دنبال یه کاره دیگه باش ببخشیدا عرضه داشته باش خودتم یه کم ...
چرا اوضام جوری شده که به شریک زندگیم دارم این حرفا رو میزنم ...
نهههه خانمی تو شریک زندگیش نیستی که ... چیزایی که دوست داری نظر بدی فقط اون باید نظر بده اما در مورد مسائل پول دادنی مورد توجه قرار میگیری ...
نمیدونم باید یه تصمیم مهم بگیریم تو زندگیمون ... اینجوری نمیشه باید یه تکونی به خودش بده ولی چه کنم که تنبله تنبل ل ل ل 

[ شنبه 3 آذر 1397 ] [ 11:33 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

درباره وبلاگ
با هیچ کس نمی تونم درد دل کنم تصمیم گرفتم چیزایی رو که میتونم اینجا بنویسم شاید یه کم سبک شم