دلنوشته
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
سلام دوست جونا ... من توی محل کارم میتونم بیام اینورا و واقعا چند وقته اذیتم میکنه نت اینجا ... بعد از حل شدن یکی از مشکلاتم، مشکل جدیدم نیومدن تصویر امنیتی توی وبلاگ بعضیاتونه میخواستم بگم نظر که نزاشتم ولی ی ی ی میخونمتون 
عمه جونم از شما هم چند وقته خبری نیست و واقعا دلم براتون تنگ شده اگه تونستین یه خبری از خودتون بدید 

دیروز اتفاق خاصی نیفتاد که قابل نوشتن باشه ولی امروز کنجد با باباش میره گفتار درمانی انشاالله همه چی خوب بگذره ...

[ سه شنبه 3 دی 1398 ] [ 08:16 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
خب ب ب شنبه شب خونه مامانم باید میرفتیم، رفتیم و بد نبود، البته میم ه شاد و شنگولیه دیشبش نبود ولی خب ب ب ... اونجا فال حافظ میگرفتیم برای من یه شعری اومد که اصلا تو ذهنم همش میگفتم حافظ دمت گرم ... 

دارای جهان نصرت دین خسرو کامل    یحیی بن مظفر ملک عالم عادل
ای درگه اسلام پناه تو گشاده           بر روی زمین روزنه جان و در دل
تعظیم تو بر جان و خرد واجب و لازم    انعام تو بر کون و مکان فایض و شامل
روز ازل از کلک تو یک قطره سیاهی    بر روی مه افتاد که شد حل مسائل
و ...
حالا ما اون یحیی بن مظفرشو فاکتور گرفتیم و گفتیم ایول خانمی تو چقدر خوبی و هیچ کس قدرتو نمیدونه، خب نوبت میم شد دیوان حافظو باز کرد فکر میکنین چه شعری اومد  دیگه خودتون نکته اخلاقیشو بگیرین 
دیروز نوبت گفتار درمانی و کاردرمانی بود و خوب بود خداروشکر ... گفتار درمان گفت موسیقی درمانی رو هم امتحان کنید (قبلا آنا جون گفته بود به من) حالا باید زنگ بزنم هزینه های اونو بپرسم ... انشاالله خوب باشه
صبح دیرم شده بود و میم رو بیدار کردم برام ساندویچ درست کنه ... الان دارم میخورم معمولا ساندویچای میم تا نصفه خوبه بعد به یه حجمی از پنیر میرسه که میندازی توی کیفت و ساعتای دو از شدت گرسنگی برمیداری همون نصفه رو میخوری و اصلا حجم پنیرشو نمیفهمی دیگه اون موقع
خب ب ب برم دیگه دیروزم نبودم و کارا یه کم مونده روی هم 




[ دوشنبه 2 دی 1398 ] [ 07:57 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
اول از چهارشنبه و تولد بگم که خوب بود خداروشکر ... پنج شنبه صبح هم رفتم خونه دوستم که استعفا داده بود و اونجا هم خوب بود به غیر از برگشتش که دیدم ایستگاه اتوبوس سر کوچه شونه و به سرم زد با اتوبوس برگردم و کنجد توی اتوبوس خوابید و بعد متوجه شدم که مسیر برگشت اتوبوس با مسیر رفتش یه مقدار متفاوته و مجبور شدم یک ایستگاه کنجد به بغل پیاده راه برم ... برای شب چله هم قرار شد جمعه شب خونه مامان میم بریم و شنبه شب خونه مامان من ... خوشبختانه برنامه ریزیشون با من یکی در اومد چون داداش میم کارش شیفتیه و امشب شیفت بود برنامه شونو دیشب گذاشتن و اتفاقا داداش منم شیفتیه و دیشب شیفت بوده که امشب برنامه گذاشتن یعنی اگه شیفتای اینا اینجوری نبود فکر کنم باز میموندیم که کجا باید بریم خلاصه خداروشکر .... روز چهارشنبه من یه کم سوالات رگباری رو شروع کرده بودم با خودم نمیدونم یعنی واقعا به خاطر دو بار استفاده از اون بود 
دیشب خونه مامان میم خداروشکر خوب بود آخرشم یه کم ادابازی، بازی کردیم که همش یا دوم شدیم یا سوم  فکر کنم میم دوست داشت یه بارشو اول بشیم ولی خب تقصیر خودشه ماشین لباسشویی رو کشتم خودمو نتونست بگه همه داشتن دیوارو گاز میگرفتن 
امیدوارم همه دوستای گلم روزا و شبای خوبی رو بگذرونن ... 
9 ماه از اول سال به سرعت برق و باد گذشت و سه ماه بعدم به همین سرعت داره میاد جلو، خودمو و خانواده مو به دست خدا میسپارم و ازش میخوام که مواظبمون باشه

[ شنبه 30 آذر 1398 ] [ 08:16 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
امروز خیلی خیلی خوابم میاد دیشب ساعت 12 که میخواستم بخوابم کنجد بیدار شد البته طفلی بعد از آب خوردن و کمی ماساژ دوباره خوابید. کنارش موندم که خوابش سنگین بشه و بعد رفتم سر جام ... یه دور دیگه هم ساعتای 6 بیدار شد و اینبار دیگه ماساژ و اینا جوابگو نبود بلند شد کامل ... دیشب مواد استانبولی رو درست کرده بودم رفتم برنجو گذاشتم تا درست شه ... یه تخم مرغم گذاشتم برای کنجد نیمرو بشه آخه دیشب زود خوابش برده بود و شام نخورده بود ... کنجد امروز خیلی بغل منو میخواست و موهاشم خیس عرق بود خدا کنه حالش خوب باشه ... 
صبح اومدم وبلاگ گیج خواب بودم حرفی هم برای گفتن نداشتم نشستم یه کم پستای قبلو خوندن که حالم خراب شد فکر کنم بهتره آرشیومو نخونم از این به بعد ... همون آدم فراموش کنه بهتره تا دوباره یادش بیاد 
امروز هوای اینجا خیلی گرفته ست دیشب بارون اومده انگار ... امیدوارم بباره و بباره و همه ناراحتی ها رو با خودش بشوره و ببره 

[ چهارشنبه 27 آذر 1398 ] [ 08:27 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز هم روز آرومی بود ظهر رفتیم و عدسی میم پز رو خوردیم کلی میم تعریف میکرد و میگفت که مامانش تعریف کرده و اینا منم گفتم آره خب خیلی خوشمزه ست ... ساعتای 4:30 میم رفت بخوابه و منم خیلی گیج شده بودم کنجد تی وی رو شانسی روشن کرد و روی شبکه قرآن بود کنجدم که عاشق دعا و قرآن و نماز ... منم این پشت چرت میزدم البته هی میومد جای من یه چیزایی تعریف میکرد که خب من نمی فهمیدم. خلاااااااصه آخرش پا شدم نمازمو خوندم و یه دونه کیم توی فریزر بود آوردم کنجد بخوره یه چند تا گازم البته خودم زدم (داشت آب میشد خب ... کنجد ناوارده توی کیم خوردن هنوز )
ساعتای یه ربع به هفت میم بیدار شده بود و روی تخت گوشی دستش گرفته بود. منم کنجدو برده بودم دستشویی گفتم مامان جون جیش کن بعد لباس بپوشیم بریم بیرون ... آخه هنوز کادوی تولد نخریده بودیم ... دیگه اینبار میم نمیتونست بهانه بیاره چون دیگه وقتی نمونده بود آماده شدیم و رفتیم ... من توی همون مغازه اول خریدمو کردم و بعدش فقط راه رفتیم ... یهو کنجد از این ماشینا دید که توی پاساژ کرایه میدن رفتیم براش گرفتیم و یک ساعتم به خاطر اون فقط راه رفتیم ... 9000 تومن ساعتی آخه چقدر گرون شده دفعه قبل 5000 تومن بود  خلااااصه که بعد از یک ساعت کنجدو با گریه از ماشین جدا کردیم و اومدیم ...
هوس ساندویچ کرده بودیم برگشتیم خونه من شروع کردم به شام دادن به کنجد و میم هم رفت ساندویچ بخره ... ساعتای 11:30 بردم کنجدو بخوابونم که دیگه نفهمیدم اصلا کنجد کی خوابیده ... وقتی هم توی خواب رفتم سر جام بخوابم انگار کمی هاپ هاپ کردم  و باااااز نیمه های شب کنجد اومده پیش ما دراز کشیده چکار کنم آیا راهکاری دارین؟؟؟؟ راهی که به ذهن خودم صبح رسید این بود که ببرم روی تختش که وقتی بیدار شه خودشو روی تختش ببینه و اینکارو کردم نمیدونم تأثیر داره یا نه؟
امروز کنجد با باباش میره گفتار درمانی انشاالله خوب باشه ... یادم رفته جایزه شو آماده کنم الان یادم افتاد  خدا کنه میم یادش نره ببره 

[ سه شنبه 26 آذر 1398 ] [ 08:00 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
شنبه که رفتم خونه میم زودتر اومده بود و جارو کرده بود ... دستش درد نکنه. شبم سر داروی کنجد یه کم داد و بیداد کرد که من فقط نگاش کردم و هیچ چی نگفتم دیروزم که گفتار و کار درمانی بود، گفتار درمانی کنجد زیاد همکاری نکرد نمیدونم اتاقش عوض شده بود تأثیر داشت یا چیز دیگه ... خلاصه گفتار درمانه یه نامه نوشت ببرم برای کار درمان. اینو بگم که مسیرشون خیلی از هم دوره.  رفتم جلوی مطب زنگ زدم که یهو دیدم گوشیم زنگ میخوره کی بود؟ کار درمانه میگفت ببخشید کارم جایی طول کشید و گوشیمو تحویل داده بودم نمیتونستم خبر بدم که امروز ساعت شما کنسل میشه  خلاصه زنگ زدم به بابام که نماز نره و بریم. بابا برای خودشون میخواست سبزی بگیره برای ما هم گرفت توی ماشین یه حرفی پیش اومد که من غصه م گرفت و رفتم خونه دلم گرفته بود کنجد خواب بود سبزی ها رو پاک کردم و یه ذره گریه کردم. اینجا که نمیتونستم بیام ... رفتم واتس آپ با دوستام درد دل کردم که هیچکدوم حال منو نفهمیدن ولی تلاششون برای آروم کردن من آرومم کرد. ناهار ماکارونی درست کردم کنجد بیدار شد ناهارشو دادم و بعد میم اومد و ناهار خوردیم ... عصر اتفاق خاصی نیفتاد چای ریختم و میم خوابش برد و با کنجد چای خوردیم ساعت 8 بیدار شد که چرا بیدارم نکردی  ساعتای 11 کنجدو بردم روی تختش خوابوندم و خودمم خوابم برد نصفه شب که بیدار شدم نمیدونم پام در چه وضعی بود که از زانو درد دوست داشتم داد بزنم ... اومدم روی تشک که دم در اتاق کنجد پهن میکنیم فعلا ... میم خواب بود منم خوابیدم باز نمیدونم ساعت چند بود که کنجد بیدار شد و اومد پیش ما ... آب میخواست انگار ... روی تشک خودمون خوابوندمش و آب دادم بهش و خوابش برد و من کم کم کم کم افتادم روی زمین پتو هم که همیشه دور میمه ... دم دمای صبح رفتم یه پتوی دیگه آوردم و همون گوشه ها دراز کشیدم صبح که بیدار شدم ماست مایه زده بودم دیشب خوابم برده بود و نذاشته بودم یخچال ... سبزی ها رو جمع و جور نکرده بودم بره یخچال، لباس شسته بودم تا نکرده بودم خلاصه همه رو یه سر و سامونی دادم و نشستم به فکر کردن برای ناهار ... خب از برنج و اینجور چیزا خسته شده بودم ... میم گفت تاس کباب ولی گوجه نداشتیم گفتم میم جان عدسی ... و قرار شد میم عدسی درست کنه چون من تشویقش کردم و گفتم عدسی هاش خیلی خوشمزه میشه 
میم صبح باز از من گله کرد و منم رفتم توی دستشویی ... هر دومون فکر میکنیم طرف مقابل ما رو درک نمیکنه کم کم درست میشه انشاالله

راستی بلاگ اسکای باز نمیشه ... الهام جون من هنوز نتوستم وبلاگتو باز کنم ... بعضی بلاگفایی ها هم کد امنیتی توی نظرات نمیاد که من نظر بزارم براشون من کجام آیا؟ مشکل از منه یعنی؟؟؟؟

[ دوشنبه 25 آذر 1398 ] [ 08:33 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
خب ب ب قبل از اینکه به وبلاگ دوستای خوبم سر بزنم بیام بگم که آخر هفته خوب بود تقریباً ...
پنج شنبه هم میم نرفت سرکار یعنی بهش پیام داد که نیا بعد میم خیلی نگران بود صبح گفت من میرم یه سر شرکت یهو طرف جمع نکنه شرکتو فرار کنه بعد حقوقای مونده ما هم دوباره بره رو هوا (آخه بنده خدا تجربه شو داره) رفت و برگشت و گفت خبری نبود ... آخرش مشخص شد طرف قبض برقو پرداخت نکرده برق اونجا رو قطع کردن برای همین میگفته نیان ...
برای ظهر پنج شنبه هم برادرام نبودن و میم گفت بگو مامان بابات بیان  پیام دادم مامانم گفت میریم آزمایشگاه بعدش یه سر میایم خونه تون ... دیگه ساعتای 11 اومدن و آزمایش خون داشتن صبحانه نخورده بودن براشون آوردم و میم گفت ناهار واستین به محسن هم بگو بعد کارش با خانمش بیان اینجا و من پاچین میزنم که محسن گوشیش خط نمیداد مامان بابا هم گفتن ما الان صبحانه خوردیم دیگه گرسنه نیستیم و زحمت نمیندازیم (توی اون اتاق مامان به من گفت که باز میم مجبوره بره پول به پاچین بده و اینا نمیخواد ما میریم) خلاصه اوضاع خوب بود میم حرف زد تا حدودی مشکلی هم به نظرم پیش نیومد حالا شاید توی ذهنش بوده و چون هنوز در شرایط عرعریم چیزی نگفت و بعدا باز میگه ... نمیدونم والا خداروشکر به نظر من که خوب بود ...
شبم رفت فوتبال که اون داداش دیگه م زنگ زد و برای چهارشنبه هفته بعد تولد دخترش و شیرینی ماشینش ما رو دعوت کرد خونه مامانم (چون خانمش بارداره)
میم اومد بهش گفتم میگه ای بابا این علی تون از زیر شیرینی داره در میره شیرینی فقط رستورانه گفتم ماشین به نام خانمشه از اون شیرینی بگیر وقتی رفتیم. میگه مگه پول زن و مرد داریم ...
جمعه دیر بیدار شدیم ساعتای نه و نیم بود بعد از صبحانه گفتم بریم یه کادو تولد بخریم که بازم نشد بریم بیرون و جمعه هم توی خونه بودیم گردگیری کردم و میخواستم جارو کنم که میم گفت اگه اینجور باشه تا برق رو وصل کنن شاید من فردا هم نرم سرکار خودم جارو میکنم گفتم مطمئنی گفت آررررره (آخه دوست ندارم مادر شوهر که میاد خونه مون خونه تمیز نباشه)  ... ساعتای 11 مامان زنگ زد که محسن شب قراره بیان خونه ما شمام بیاین میدونستم جواب میم چیه به مامان گفتم پیام میدم به میم که گفتم میگه دیروز دیدیمشون و پیام دادم از مامان تشکر کردم و گفتم خوش بگذره ...
دیشب اومدم بخوابم کنجد ور هم خوابوندم کنارم که یهو کنجد دید باباش داره میره پای کامپیوتر یه کم نگاه کرد منو بعد پا شد باهام بای بای کرد و بوس فرستاد نیم خیز بودم واستاد تا دراز کشیدم و رفت پیش باباش ... میم هم پایه بود و نگهش داشت و من خواااااابیدم توی دلم برای بای بای و بوسش غش کردم
صبح که بیدار شدم بیام سرکار میم گفت پیام نداده رئیس و باید برم سرکار  خلاصه خونه به طرز وحشتناکی کثیفه و وقت نشد یه جارو نپتون بکشم حداقل  ... 
ناهار عدس پلو داریم ... برادرزاده م کلاس اوله و کادو نمیدونم چی بخرم براش 

[ شنبه 23 آذر 1398 ] [ 08:25 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز وقتی رفتم خونه هنوز لباسامو در نیاورده بودم که همه جا سیاااااه شد و افتادم ... میم از همون فاصله دور گفت چی شد گفتم هیچی سرم گیج رفت بعد هی با تحکم میگفت بلند شو گفتم باشه یه کم آروم بشم پا میشم ... آخرش فکر کنم باورش شد الکی نیست اومد کمک کرد لباسامو عوض کردم ناهارمونو خوردیم و رفت جلوی کامپیوتر منم با کنجد سرگرم بودم کتاب میخوندم براش این وسطا دراز میکشیدم و پامو داده بودم بالا گفتم شاید خون به مغزم نمیرسه ولی باز پام مور مور میشد و میدادم پایین ... خلاصه کنجد آب خواست و من رفتم توی آشپزخونه بهش آب بدم که دوباره افتادم نمیدونم چی شده بود میم میگه حتما فشارت افتاده و برام آب قند آورد ... یه کم دراز کشیدم و خداروشکر تا الان اونجور شدید سرم گیج نرفت ریزه میزه چرا ولی به اون شدت نه ...
اینم بگم که آخرش خونه مون باغ وحش شد و خر درون عر عر کرد و اسب درون شیهه کشید شاید بگم خب چاره دیگه ای ندارم ولی خب خونه با تنش و ناراحتی رو واقعا دوست ندارم و از همون بچگی هم طاقت قهر طولانی مدت با برادرمم نداشتم 
امروز رئیس میم پیام داده دفتر امروز تعطیله تشریف نیارین دیروزم به خاطر گفتار درمانی میم مرخصی گرفته بود و عملا دو روزه که تعطیله من حسودم آیا؟؟
میم خوبه مهربونه ولی خب تا وقتی که توی چاردیواری خودمون تنهای تنها باشیم ...
خدایا میتونی که یه درجه فقط یه درجه اخلاقشو درست کن ... 
خدایا فکر کنم میم باهات قهر کرده من چکار کنم اگه کاری از دستم برمیاد بگو بهم دوست ندارم این وضعو  
من خودم شدیددد دوستت دارم خودت که میدووووونی 

[ چهارشنبه 20 آذر 1398 ] [ 08:00 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز که رفتم خونه میم ناهارشو خورده بود چون من روزه بودم کنجد هم خوشبختانه خواب بود و من گفتم پس تا افطار برم دراز بکشم ... چند دقیقه گذشت که صدای کنجد اومد بلند نشدم گفتم میم بره دیگه ... اول آروم آروم اه اه میکرد بعد هیچکس نرفت پیشش صداش بلندتر شد و بعد هم که دیگه حس کردم بلند شده از جاش رفتم و دیدم میم سرش توی گوشیشه میگم صدای کنجدو نمیشنوی میگه فکر کردم تو اونجایی ... خلاصه کنجد بیدار شد و یک ساعت دیگه مونده بود تا افطار ... یه کم با هم ور رفتیم میم هم که طبق معمول جلوی تی وی خواب ... یه دفعه دیدم اذان میگه و من غذامو گرم نکردم با سرگیجه فراوان بلند شدم قیمه درست کرده بودم برای ناهار گرم کردیم و با کنجد خوردیم ... فعلا سر سنگینیم با همدیگه ... من به شدت کمبود خواب دارم سفیدی چشمام قرمز شده چون خوابم کمه و صبح تا ظهر هم پای سیستم دیروز دیگه گوشی نمیتونستم دستم بگیرم همش فکر میکنم یه چیزی توی چشممه ... شب خیلی خوابم میومد و تا ساعت 11 با کنجد بازی کردم و کتاب خوندم یه کم کارای گفتار درمان رو کار کردم باهاش تا وقتی که کنجد بالاخره رفت سمت باباش و من یه کم چشمامو بستم ... کنجد که خوابید منم خوابیدم نمیدونم ساعت چند بود که میم اومد بخوابه و طبق معمول وقتی میاد بخوابه باید منو بیدار کنه که من بفهمم اومده بخوابه  منم واقعا داغون بود و گفتم تو رو خدا بزار بخوابم ... نمیدونم مردا شاید بتونن ولی واقعا من نمیتونم به این سرعت بعد از دعوا باز شب که میخوام بخوابم دستمو مثلا بندازم دور گردنش ... باهاش بد نیستم حرف میزنم ولی در این حد ... مثلا چند روز اول خطابم میشه میم جان نمیتونم واقعا بگم عزیزم ...
صبح که بیدار شدم مسواک زدم و نگاش میکردم که خواب بود خر درون داشت منو وسوسه میکرد که برم بغلش کنم  ولی یهو همه حرفا و حرکتاش اومد جلوی چشمم یعنی باور کنین خر درون دو ثانیه بیشتر عر عر نکرد ... میدونم که این روزا هم میگذره و باز از نظر ظاهری عادی میشیم ولی دیگه نه اون برای من میم اون اولاست و نه من برای اون خانمی گذشته حتما ... و به خاطر این موضوع خیلی متأسفم 

[ سه شنبه 19 آذر 1398 ] [ 08:00 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز وقت گفتار درمانی و کاردرمانی بود ... اگه گریه های کنجد توی کار درمانی رو فاکتور بگیریم تا ساعت سه همه چی خوب بود. یک کاردرمانی تموم شد و توی راه برگشت کنجد از خستگی خوابش برد اومدم خونه گذاشتمش روی تخت و شروع کردم به غذا پختن و ساعت سه میم اومد. همه چی خوب بود غذا خوردیم و من گفتم به به چقدر خوشمزه و براش از کاردرمانی تعریف میکردم که یهو گفت جلو نشسته بودی یا عقب  گفتم کجا گفت توی ماشین گفتم رفتنا عقب برگشتنا جلو ... شروع کرد صورتشو کج و معوج کردن که جلو خطرناکه من که با کنجد میرم بیرون عقب میشینم و فلان گفتم حالا برگشتنا خواب بود و کمر بند هم بسته بودیم باز همون قیافه رو هی کج کرد و من گفتم بابا منم مادرشم حواسم هست بهش و اینا خیالت راحت باشه میگه نه خیالم راحت نیست که میپرسم ...
میگم دیگه امروز هیچی پیدا نکردی بحثو شروع کنی گیر دادی به این چرا اصلا پرسیدی میگه گفتم با ماشین بابات میری حتما جلو میشینی 
ببینین میم فقط اینجور وقتا حواسش به کنجده وگرنه توی خونه بارها شده من نماز میخونم یا دستشویی ام یا دستم بنده و کنجد گریهههههه میکنه اصلا نمیاد ببینه چی شده شاید اتفاقی براش افتاده ...
نمیدونم اصلا چه ربطی داشت که یهو گفت تو روی خانواده ت حساسی و زود جبهه میگیری اون از اونروز که گفتم المیرا باطری چراغ قوه رو ضعیف کرده (یه چراغ قوه از بابا چهارشنبه قرض گرفتم برای بازی با کنجد همونجا در حد چند دقیقه برادرزاده م روشن خاموشش کرد باطری ها از همون ابتدا استفاده شده بود و بابا میگفت باید عوض کنین ... توی خونه میم گفت المیرا باطری هاشو ضعیف کرده و منم در همین حد که المیرای بدبخت چند دقیقه مگه دستش بود اصلا) گفتم من چیزی نگفتم که گفتم اون بنده خدا چند دقیقه اصلا دستش بود این بعدم تو کلا با اون لجی کاملا مشخصه... و اونم اونروز قضیه پسته مامان (چند پست قبل توضیح دادم) گفتم اون قضیه رو پیش نیار که من موضعم همون حرفای اونروزمه میگه من احترام گذاشتم که به تو گفتم وگرنه میرفتم به مامانت میگفتم گفتم همچین کاری اگر میکردی دیگه من پیشت نمیموندم ...
اینو که گفتم میگه جالبه نمیدونم بخندم چکار کنم منم عصبانی گفتم هر کاری دوست داری بکن گریه هم کنی بد نیست من کم از دست تو گریه نکردم این چند مدت میگه نه بیشتر خنده م میاد 
گفتم کم بی احترامی نکردی تا حالا من موندم دیگه چی میخوای چه جور خلقتی هستی آخه تو ...
دیگه اینبار حرفایی که توی ذهنم بودو گفتم البته یکیش موند که یادم رفت بگم هر چند فایده ای نداره اصلا تو بگی یه ابسیلون تأثیر نداره مطمئنم.

بهش گفتم ببین تو به من میگی از بحث کردن خوشم نمیاد پس چرا قضیه 20 روز پیشو میکشی وسط ... تو بالا بری پایین بیای من میگم اون کار بی احترمیه و من بالا برم پایین بیام تو میگی نه ... پس هیچ فایده ای نداره این بحث هیچ نتیجه ای نداره چرا اعصاب منو خورد میکنی.

میگه تو راست میگی حرفات درسته 

بعدم خوابید قشنگ گ گ استراحتشو کرد بیدار شد تی وی شو دید .. پا شد چای درست کرد و چای ریخت (برای منم ریخت) و رفت جلوی کامپیوتر فیلم نگاه میکرد و آخرشم آهنگ شاد گذاشته بود برای خودش ...
منم ناهار امروز درست کردم و شام کنجد دادم بازی های گفتار درمان رو باهاش کار کردم داروهاشو به سختی دادم ازش کمک نگرفتم شبم ساعتای 11:30 با کنجد خوابیدم یه دور 1:30 بیدار شدم یه دور 3:30 یه دور 5:30 الانم اینجا خوابالو نشسته ام روزه هم گرفتم اگه خدا قبول کنه ...
خدایا ازت صبر میخوام لطفا صبرمو بیشتر کن اون پیمانه ای که قبلا بهم دادی لبریز شده یه کم گنجایشش رو بیشتر کن بی زحمت 

[ دوشنبه 18 آذر 1398 ] [ 08:29 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
چند روزه اعصاب مصاب ندارم متاسفانه و این وسط کی بیشتر ضربه میخوره کنجد بنده خدا ... دیشب اینقدر گریه کردم که چرا دعواش کردم ولی چه فایده ...
البته کنجد هم کمی لجباز شده ... مثلا همین پروسه دستشویی بردنش نصف توان روانی من رو استفاده میکنه ... همون اول سر پوشیدن دمپایی ... بعد سر اینکه دوست داره آب بازی کنه و کلا الکی گفته جیش دارم بریم دستشویی ... بعد سر اینکه بعد از یک ربع ده دقیقه میگم بسه دیگه بشورمت بریم بیرون و نمیاد ... بعد سر اینکه پوشکش کنم ووووو ... البته قبلا هم اینها بود و من صبورتر بودم نمیدونم چم شده باید روی خودم کار کنم خدا کنه به کنجدم ضربه روحی نزده باشم توی این مدت ...
البته عامل بزرگش که فقط یک نفره که همیشه مقصره ولی صبح رفتم بالای سرش از اونم معذرت خواهی کردم 
چند روزه با کنجد حرف پ رو کار کردم اول کبریت رو فوت کردم جلوش و گفتم پ پ پ که خوشش اومد حالا هم یه نخ بالای تختش آویزونه و اونو با حرف پ فوت میکنیم خیلی خوشش اومده ولی خب من چند باری مجروح شدم سر این بازی و آخرش کور میشم به وسیله پای کنجد ... آهان سعی میکنم موقع فوت کردن بگم پا و پامو نشون میدم ... این حرکتم من در آوردی بود فردا به گفتار درمانه بگم ببینم چی میگه ...
فردا هم گفتار درمانی و کاردرمانی داریم و نیستم نمیدونم کار درمان رو چند جلسه دیگه باید برم

[ شنبه 16 آذر 1398 ] [ 08:03 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دوشنبه که رفتم خونه میم غذا خریده بود و مامانش رو هم نگه داشته بود ... ناهار خوردیم و میم گفت جاری عصر میاد خونه ما که میم و داداشش برن بیرون کار دارن گفتم خب پس شام بمونن گفت شام خونه مامانم خودشو دعوت کرده و همچنین ما ... خب در حالت عادی میم به اینکار میگه خاله بازی و زیر بارش نمیره ... من چیزی نگفتم بعد خودش به مامانش گفت ما که نمیایم اینقدر بدم میاد از خاله بازی ... من به مامانش گفتم شما تا برین خونه و غذا درست کنین چه کاریه خب همینجا بمونین هر چی میخوان اونجا درست کنین اینجا درست میکنیم که گفت نه و میم رو هم تهدید کرد که اگه نیاین منم دیگه نمیام اینجا ...
راستی گفت چه عجب تو رو دیدم و دیروز به میم میگفتم باید واستم ببینم خانمی رو ... گفتم خب میم میگه به شما که خانمی میگه بریم خونه مامان و من نمیام گفت نه دیروز که چیزی نگفت 
خلاصه اون رفت و ما هم نشستیم و ساعتای 6:30 کتری گذاشتم چای درست کنم جاری میخواد بیاد ساعت 7 بود که داداشش زنگ زد که جاری دیر راه افتاده آماده شین بریم خونه مامان جاری هم توی خیابون واستاده ... خلاصه رفتیم پایین جاری هم رسید در خونه ما .. یه کم واستادیم داداش میم بیاد چون اون از سرکارش میومد خلاصه ما رو گذاشتن خونه مادرشوهر و خودشون رفتن ... کنجد با پسر جاری بازی میکرد و همش میخواست بوسش کنه و قلقلکش بده خیلی جالب بود اون یک سال بزرگتره از کنجد ولی به شدت حسوده اقتضای سنشه و همیشه آخرش یه چیزی میشه دیگه مثلا اونشب وقتی که تازه با مهربانی از پشت کنجد برش داشتم بهش برخورد ... کنجد نماز میخوند توی سجده اوشون روش نشسته بود.
میم و داداشش همون طراحی هایی که یه هفته میم انجام داده بود و برده بودن چاپ کنن ... توی خونه داداشش گفت اگه شرکت پولشو بده یه شام بریم بیرون ... آخر شب به میم گفتم ببین تو زحمت کشیدی ولی به نظرم خبری از پول برای تو نباشه و میم خجالتی در مورد بقیه ... نمیدونم چرا برای من و خانواده م خجالت نداره اصلا ...
شام خوردیم که گوشیمو برداشتم و دیدم پیام اومده به خاطر آلودگی هوا تعطیلیم و بسیاااااار خوشحال شدم میم سه شنبه رو به خاطر گفتار درمانی مرخصی گرفته بود که گفتم حالا میتونی بری که گفت نه بابا حقوق درست حسابی میده که منم مرتب برم حالا که مرخصی گرفتم با هم میریم گفتار درمانی ... صبح از گفتار درمانی هم زنگ زدن که تعطیله و باز هم میم نرفت ... کاشف به عمل اومد باز با داداشش قرار داره برای چاپخونه و رفت و ساعت دو اومد خونه ... چشمم آب نمیخوره پولی بهش بده ولی میم خودش فکر میکنه قراره پول بگیره و داره فکر میکنه چقدرشو بده به داداشش ... انشاالله بگیره البته
دیروز اصلا کنجد نخوابید و شب ساعت 7 یهو خوابش برد ... یه دور ساعت 10 بیدار شد دوباره خوابید و یه دور ساعت یک سرحال بیدار شد ... آخرشم که 6:30 دم در دستشویی منتظرم بود الان که اومدم توی اتاق بود که جیم شدم و ناراحتم خیلی هم خوابم میاد 

[ چهارشنبه 13 آذر 1398 ] [ 08:05 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز نوبت گفتار درمانی و کاردرمانی کنجد بود و من مرخصی گرفته بودم بابا اومد دنبالم و رفتیم اول گفتار درمانی رفتیم که خداروشکر راضی بود ازش هنوز به واژه هایی که میگه اضافه نشده ولی همکاریش با گفتار درمانه بهتره ... بعدم رفتیم کاردرمانی ... نمیدونم تا کی باید برم روز اول گفت یکی دو جلسه کافیه ولی الان حرفی از تموم شدن نمیزنه و منم نمیدونم واقعا لازمه یا نه ...
یه ربع به دو رسیدم خونه و کوکوسبزی درست کردم کنجد خوابیده بود ساعتای چهار ناهار خوردیم میم رفته بود تعزیه خواهر زاده همکار داداشش که هر چند وقت یه بار توی فوتسال همدیگه رو میبینن  وقتی اومد ناهار براش آوردم و با کنجد بازی کردم ... شب هم کنجد شیر و خرما خورد و خوابیدیم ...
امروز صبح به هوای درست کردن عدسی برای ناهار بیدار شدم که عدس نداشتیم ...
دیروز توی آینه به خودم نگاه میکردم و میگفتم خانمی چرا خودتو ول کردی اینقدر ... حقوقمو میگیرم خرج خونه و پس انداز برای خرید خونه ولی هر چی میگذره خونه ها گرونتر میشه و پس انداز من بی فایده تر ... نمیدونم کارم درسته یا نه 

این آنفولانزای کوفتی چیه من استرس گرفتم یه کم 

[ دوشنبه 11 آذر 1398 ] [ 09:56 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
همش از بقیه می نالیم که چرا اینجور میکنن و چرا اونجور فلانی رئیس فلانجاست فلان کرده و اون یکی چی رو گرون میفروشه و من یه حرف بابام یادم میاد که همیشه میگه ما مردم تقریبا بیشترمون تا جایی که از دستمون بر میاد و در توانمونه خودمون شاید اون کار رو انجام میدیم مثلا همکار من امروز ...
چند وقتیه داره سعی میکنه یه ترکیب خوب چای ماسالا رو درست کنه برای فروش ... هفته پیش بهش گفتم من ظرف کوچیک دارم و گفت پس بیار و چند تایی براش آوردم ...
امروز ظرف براش آوردم و اونم برآورد هزینه کرده بود گفت حساب کردم حدودی برای من این اندازه توی ظرف بدون ظرفش 12 در میاد 2 تومن بگیم برای ظرف و پس من 15 بدم منم سری تکون دادم ... گفتم برای اینا که پول ظرف ندادی هنوز، میگه ربطی نداره برای بعدیا که باید بخرم ... الانم میگفت من فلان چیزو رفتم از فلان جا خریدم که کیلو 60 بوده وگرنه جاهای دیگه 90 تومنه از کجا معلوم دفعه بعد که برم بخرم گرون تر نشه و این چیزا و منم سر تکون میدادم و توی ذهنم این بود که خب وقتی هم که خرید میکنی و میگی گرون کرده هم این چیزا رو پس در نظر بگیر ... خلاصه گفتم دست لافشو من ازش خرید کنم برای بابام و جالب بود که پول ظرف رو هم ازم گرفت با اینکه خودم براش آورده بودم ...
جالب بود همین 


بعداً اضافه شد:
و طمع که چه میکنه ... 12 تومن بود که گفت با ظرف و اینا گفت 15 تومن ... رفت و اومد بهش سفارش میدادن گفت 17 تومن این آخریا هم تلفنی قیمت میگیرن میگه 20 

[ شنبه 9 آذر 1398 ] [ 10:42 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
چهارشنبه که از سرکار اومدم تا امروز که اومدم سرکار پامو از خونه بیرون نزاشتم ... بعد از تولد کنجد چند ماهی که گذشت برنامه ناهار خونه مامان رو گذاشتیم که حداقل هفته ای یه بار کنجدو ببینن که این هفته چون مامان بابا برای مراسم پسر عموی بابا که گفتم فوت شده میخواستن برن شهرستان کنسل شد ... صبح پنج شنبه قبل رفتن یه سر اومدن خونه ما ... پنج شنبه ها من تعطیلم و میم سرکار ... چای آوردم و نشستیم به حرف زدن راستش من تا یه جایی اصلا مشکلاتمو نمیگفتم بهشون ... بعد دیگه دیدم اینجوری هم از اونور تحت فشارم هم اینور ... مثلا دلشون برای کنجد تنگ میشد هی میگفتن بیاین اینجا یا توی خونه شون کنجد چهار دست و پا میکرد من بغل میکردم هی میگفتن چرا بچه رو آزاد نمیزاری خب این دو مورد رو گفتم ... گفتم میم وسواس داره انگار و خب رفت و آمدم زیاد اهل رفت و آمد نیست تا بتونم میام ولی خب اصرار نکنین زیاد ... خب نه که اونا هم دیگه اینقدر خوب با مسئله کنار بیان که بگن خب پس این دو مسئله اکی و دیگه حرفی پیش نیاد ولی خب از ندونستنش بهتر بود ...
خلاصه پنج شنبه اومدن نشستن و مامان گفت من خودمو مقصر میدونم برای زندگی تو و تو باید منو ببخشی ... منم گفتم قسمت این بوده تجربه نداشتیم و ... آخرم گفتم من مسئول اتفاقای زندگیم هستم من اگه اولش مخالف بودم آخر موافق بودم و شما منو به زور که شوهر ندادین و بعد هم زندگیم در اون حد بد نیست که شما بخوای اینقدر ناراحت باشی و گریه کنی و خودتو مقصر بدونی من خوووبم ...
بببینین چقدر مامان بابا ها گناه دارن تازه من کلی چیز نگفتم بهشون و این که اون مشکل بزرگه خانوادگیشون رو هم کلا بی خبرن وگرنه که ...

جمعه صبح شروع کردم به تمیز کاری و کنجد هم توی دست و پای من و میم پای کامپیوتر ... گفتم ناهار چی درست کنم نظر خاصی نداشت منم برای اینکه سریع بشه باقالی پلو با مرغ درست کردم چند بار پلوی معمولی درست کردم اینبار گفتم تنوع بشه میم معمولی رو بهتر دوست داره ولی کنجد باقالی پلو دوست داره و یک سال میشد که درست نکرده بودم ... صدا زدم میم رو که بیاد ناهار بخوره و دیالوگ تکراری خب همینو پلو مرغش میکردی ...گفتم تنوعم خوبه کنجدم دوست داره یه کم به فکر طرف مقابلم باش گفت یهو یاد سوپ افتادم  

میم سوپ پای مرغ دوست داره به من چند روز پیش گفته بود درست کن من گفتم نمیتونم پای مرغ رو که توی سوپ میبینم حالم بد میشه اصلا نمیتونم تمیز کنم یا بپزم یه روز از سرکار اومدم دیدم توی فریزر چند بسته با بسته بندی خیلی بدریخت پای مرغ گذاشته شده و من فقط به شوخی زنگ زدم بهش که اینا چیه توی فریزر ... خب راست میگه اون سوپ پای مرغ دوست داره ولی من نمیتونم درست کنم ولی لیست غذاهایی که نباید من توی خونه درست کنم: باقالی پلو، رشته پلو، سالاد الویه، سالاد ماکارونی، بادمجون، کشک بادمجون، کیک مرغ، استانبولی رو هم روش نمیشه وگرنه میگفت درست نکن.

خلاصه گفتم پای مرغو من نمیتونم درست کنم ولی مثلا میتونم سوپو بزارم روی گاز برم سرکار تو پاها رو بریزی و دیگه چی گفتم ها گفتم خوبه همین سوپ رو پیدا کردی مثال بزنی ... خلاصه میم روی مبل نشست و نیومد ناهار بخوره ... گفتم ببخشید باقالی پلو با مرغ درست کردم حالا بیا ناهار بخور گفت نه گشنه م نیست گفتم تو داشتی میومدی سر سفره میگه تو با من بحث کردی من خوشم نمیاد از بحث منم دیگه ناراحت شدم گفتم تو اگه از بحث خوشت نمیاد خودت اول شروع کننده نباش، ناهارمو خوردم و جمع کردم گذاشتم یخچال ... کنجدو خوابوندم و من گوشی اون کامپیوتر بعد عصر از توی اتاق صدا میزنه خاااانمم یه چایی بزار ... چای درست کردم و کنجد بیدار شد بردم حمام و شام بهش دادم ... ساعتای 11:30 دیگه اومد کنجدو نگه داره من برم یه دوش سرسری بگیرم و بعدم سعی و تلاش بری خوابوندن کنجد
صبح پیام دادم بهش در مورد غذای کنجد گفتم سلام میم جان و بقیه حرفا ... اون جواب داده سلام عزیزم باشه قربونت برم 

[ شنبه 9 آذر 1398 ] [ 08:01 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 10 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ
با هیچ کس نمی تونم درد دل کنم تصمیم گرفتم چیزایی رو که میتونم اینجا بنویسم شاید یه کم سبک شم

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو