دلنوشته
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
ضمن تبریک آغاز سال نوی میلادی دیروز تولد بابام بود ... کادو شب قبلش خریده بودیم و میم گفت اگه قراره بریم خونه شون، شب برای شام بریم و به جاش پنج شنبه نریم، گفتم بااااااااااااااشه ... زنگ زدم با داداشم هماهنگ کنم که انگار شب کار بود و ظهر رفته بودن خونه مامان ولی اون یکی داداشم شب میومد ... خلاصه خیلی به نظرم خوب بود و بهم خوش گذشت اونجا هم همش سعی کردم حواسم به همسر باشه که به اونم خوش بگذره ... کنجد با دایی ش کیف میکرد و میخندید و خوشحال بودم که داداشمم خوشحاله چون همیشه نگرانه کنجده، بعدشم که میخواستیم برگردیم و مامان بابا ما رو رسوندن ... خوب بود خدا رو شکرررر ... راستی یادم رفت بگم کنجد نفسمو بند آورده بود موقع غذا دادن هی شیطوووووونی میکرد و یه جا بند نمیشد موقع لباس پوشیدن دمپایی رو فرشی مامانمو برداشته بود پاش میکرد جورابشو میخواستم پاش کنم باز بعدش اونارو باید پاش میکردم شلوارشو میخواستم بپوشونم باز باید اونا رو پاش میکردم خلاصه عرقمو در آورده بود قربونش برم من چقدر الان دلم تنگ شد براش یهویی
خدایا ممنونم ازت کمک کن دلامون شاد باشه همیشه 

[ چهارشنبه 12 دی 1397 ] [ 09:00 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
با هیچ کس نمی تونم درد دل کنم تصمیم گرفتم چیزایی رو که میتونم اینجا بنویسم شاید یه کم سبک شم