دلنوشته
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
وقتی تی وی میبینه، پای کامپیوتره یا گوشی، حالش خوبه ...
خودش گفته دست کنجد نباید گوشی بدیم و خودش هم نمیتونه ترک گوشی کنه برای همین میره تو اتاق با گوشی کار میکنه بعدم که کامپیوتر و سر ساعت سریال میاد پذیرایی تلویزیون ببینه
بعد کنجد میره طرفش باهاش بازی کنه یا بغل ... یهو میگه حالم خوب نیست و ...
الانم من دارم شیر کنجدو کم میکنم باید سرگرمش کنیم که فراموش کنه و بیشتر به کمکش نیاز دارم چرا نمیفهمه
برای تولدم محل کارم کارت هدیه داده بود برداشته گذاشته تو جیبش بدون اینکه به من بگه ناراحت نبودم از دستش اصلا هم مهم نبود برام ولی اینجور وقتا که حس میکنم نامردی میکنه در مورد زندگیمون این چیزا پر رنگ میشه جلو چشمم و مهم ... 
اگه با همکارام بخوام برم بیرون زیاد مخالفت نمیکنه هر چند اهل اینکارا هم نیستم ولی یکی دو باری که مورد پیش اومده چیزی نگفته ولی برای خانواده م معمولا ساز مخالفه چرا آخه؟؟؟
از سه متر اونور تر کنجدو صدا میزنه انتظار داره اون بپره بره بغلش اگه نره میگه منو دوست نداره، کنجد میره باهاش بازی کنه میره طرفش همش میگه بوس بده یه بوس بده انتظار داره خودشو تقدیم آقا کنه برای بوس وگرنه ببین باباشو دوست نداره این اخلاقاش منو خسته میکنه 
کنجد میره بغلش یا دستشو میگیره میبردش جلو کامپیوتر میگه ببین ن ن منو که نمیخواد کامپیوترو میخواد خب عزیزم خودت عادتش دادی به کامپیوتر باید اون موقع فکر اینجاشو میکردی 


دوست داشتم فقط یه کم گلایه کنم خالی شم اصلا اینجا رو برای همین راه انداختم دیگه 

[ یکشنبه 28 بهمن 1397 ] [ 08:37 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
هفته قبل با خودم میگفتم این چند روز تعطیلی شروع میکنم به خونه تکونی ... کم کم 
پنج شنبه کنجد تب کردو حالش خوب نبود فرداشم زیاد روبه راه نبود بی حال بود و همش دلش بغل میخواست ... شنبه هم به بطالت گذشت، یکشنبه اومدم سرکار، دوشنبه هم بدتر از روزهای قبل، خلاصه این بود تعطیلات من
البته گفته باشم کمدهارو یه کم مرتب کردم و سرویس بهداشتی رو سابوندم ولی خب توی برنامه م کارای بیشتری بود ...
کنجد به تلویزیون و کامپیوتر خیلی عادت کرده، به نظرم صبحا که من سرکارم همش تی وی روشنه ... عصرم که باباش همش جلوی کامپیوتره ... باید یه کاری کنم اینجوری نمیشه ... دوست نداشتم از این سن با کامپیوتر آشنا بشه ولی چه میشه کرد باباش اونقدری که روی گوشی حساسه که دست بچه نباشه روی کامپیوتر حساس نیست و حرفای من بیفایده
حالا از امروز قرار گذاشتم هر چقدررر که خسته هم باشم تمام وقتمو به بازی باهاش بگذرونم و نزارم بره پیش باباش پای کامپیوتر
کم کم باید پروژه از شیر گرفتن رو هم استارت بزنم دوست دارم بشینم و های های گریه کنم ... کاش میشد وقتی وقتش میشه خودش قطع بشه یا بچه خودش بدش بیاد و نخواد ... مادر بودن خیلی سخته خیلی ی ی 

[ سه شنبه 23 بهمن 1397 ] [ 10:10 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
حال روحی خودم به خاطر یه اتفاقایی توی خونه خوب نیست اصلا ... هر صبحم که میام سرکار تا ظهر که میرم خونه شاهد دعواهای تلفنی همکارم با همسر و بچه و ... هستم ... 
خدایا یه مأمن میخوام یه جای آروم ...  کجا فرار کنم یه مدت البته با کنجدم

[ دوشنبه 8 بهمن 1397 ] [ 10:38 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
تو خونه نون نداریم خودش میدونه منم هیچی نگفتم بهش. اومده کنارم نشسته میگه ای بابا ساعت هفت و نیمه ... دو سه ساعتم که لازمه قشنگ خشک بشم رفتم دوش گرفتم دیگه دیر میشه بعدش میخواستم برم نون بگیرم ... بازم هیچی نگفتم با گوشیم ور میره میگه چرا برای تو مینویسه 4G برای من مینویسه LIT سرعت تو بیشتره و این حرفا ... حیف بسته است امور مشترکین و گرنه الان میرفتم ببینم چرااا اینجوریه 
اینجا بود که ناراحت شدم برای گوشیش  و کلا برای کارای مربوط به خودش توی هوای سرد و هر ساعتی حاضره بره هر جاایی
چرا فقط به فکر خودتی میم جان ... تا آخر شب درگیر همین قضیه گوشیش بود یه جا هم گفت پول نداری برم گوشیمو عوض کنم ... چرا بزرگ نمیشی میم جان؟ چرا اینقدر بچه ای میم جان؟ احساس میکنم یه اشتباه بزرگ کردم که هیچ کاری برای جبرانش نمیتونم بکنم
شاید کم اهمیت باشه اینا از نظرتون ولی خب من پشت این حرفا یه نتیجه هایی میگیرم اونا اذیتم میکنن به نظرم میم به بلوغی که باید میرسیده برای ازدواج نرسیده 

[ سه شنبه 2 بهمن 1397 ] [ 09:09 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
با هیچ کس نمی تونم درد دل کنم تصمیم گرفتم چیزایی رو که میتونم اینجا بنویسم شاید یه کم سبک شم