دلنوشته
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
لطفا تیتر بالا رو با ریتم دارم میرم از ایرانه اندی بخونین 
تا حالا خوش شانس تر از خودمون ندیدم ... یا به عبارت صحیح تر خوش شانس تر از صاحبخونه مون
همون نفر اولی که اومد خونه رو دید فرداش قولنامه کرد و ما با اینکه تا آخر شهریور قولنامه داریم باید تا بیست مرداد تخلیه کنیم ... کجا بریم آخه ؟؟؟ روزای شلوغ و پرکارمون شروع شده ... از یه طرف دنبال خونه گشتن و از طرف دیگه جمع کردن وسایل ... اینطور که بنگاه به گوش ما رسانده دیگه با این مبلغ رهن و اجاره ای که اینجا میدادیم خونه گیرمون نمیاد باید به فکر وام باشم ... حیف کاش قبل از عید تصمیمم برای خرید خونه رو عملی میکردم هی دست دست کردم حالا رفت که رفت ...
خدایا وقتی این خونه رو پیدا کردیم مثل معجزه بود توی اوج ناامیدی یهو مامان اومد و گفت یه خونه صفر با قیمت مناسب پیدا کردم خیلی خوشحال شدیم لطفا لطفا دوباره کمکمون کن  دوستت دارم زیااااااااااااااااد 

[ شنبه 23 تیر 1397 ] [ 08:00 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
از وقتی ازدواج کردیم توی همین ساختمون بودیم اوله اول طبقه چهارم بودیم که من زانو هام خیلی درد گرفت توی اون یک سال. برای همین وقتی فهمیدیم طبقه دومی میخواد بره و صاحبخونه میخواد خودش بره اون طبقه خوشحال و خندون جمع کردیم اومدیم طبقه سوم. صاحبخونه میگفت بمونین اینجا تا وقتی که خودتون صاحبخونه بشین از ما خیلی خوشش اومده بود چون آروم و کم رفت و آمد بودیم ... تا اینکه خودش تصمیم گرفت از اونجا بره ... دو ساله رفته یه خونه ویلایی و خودش مستاجر شده حالا تصمیم گرفته همون خونه رو بخره ... خب تا الان تصمیمش این بود که کل ساختمون رو به یه نفر بفروشه و ما امید داشتیم که باز مستاجر اون یکی بشیم، اما دیروز دو نفر جداگانه اومدن واحد ما رو دیدن و قصدشون هم خرید تک واحده بود ... کنجد رو خوابونده بودم که آقایون خانوما دوست داشتن اتاق خواب رو هم ببینن حالا شما تصور کنین خونه یه آدم بچه دارو تازه خداروشکر یه کم مرتب کرده بودم ولی خب باید خبر میدادن قبلش بی ادبا... خلاصه زنگ موبایل یکیشون خورد و چقدررررر بلند بود کنجد ما هم از خواب پرید منم بغلش کردم و گفتم میرم خونه داداشم اینا هی میخوان بیان و برن میگه مامانت اومده میگم آره اون که اومده ولی پیام داده هر وقت کنجد بیدار شد بگو من بیام میخوای خبر بدم اون بیاد، گفت نه برو، به جای یک ساعت یک ساعت و نیم واستادم زنگ نزد خودم پا شدم مامانم میگه تازه کنجد سرحال شده (ببخش مامان که اونجوری که باید نمیتونی نوه تو ببینی) اومدم خونه هم نگفت دیر اومدی قهر که باشیم بهتره وقتی آشتی هستیم کلی سر پنج دقیقه ها باید جواب پس بدم ... 
خب زنگ هشدار به صدا در اومده باید ما هم کم کم به فکر خونه باشیم 
خدا کمکمون کنه انشاالله 


[ چهارشنبه 20 تیر 1397 ] [ 08:12 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
اول بگم که دیروز خودم تنها رفتم تشییع جنازه و چقدرررررر شلوغ بود دست مردم درد نکنه توی اون گرما اومده بودن فکرشو نمیکردم اصلا چون تجربه شو نداشتم فکر کردم خودمونیم بعد مامانم گفت از دیروز کلی زیر نویس تلویزیون شده و ...
و اما بعد ... دیروز باز دعوا کردیم سر یه چیز الکی ... داد میزنه من بدم میاد داد بزنه چرا قبلا داد نمیزد حالا برای من جیغ جیغو شده صدبار با آرامش گفتم از الان تمرین کن داد نزن دو روز دیگه کنجد بزرگ میشه خوب نیست براش ... نمیفهمه ... کلی گریه کردم کلی ی ی ... دیشب گفتم برم بهش بگم از این به بعد فقط کنارت زندگی میکنم هیچ حرف و کاری باهات ندارم ولی چه کنم که فقط با خودم حرف میزنم، پیام دادم به مامانم ببینم کجان اگه اینوران که بیان دنبال من برم خونه شون (برای اولین بار) ولی خب نبودن و من باز هیچی بهشون نگفتم ...
صبح دیر بلند شدم از جام گفتم در همون حد وقت باشه که آماده شم و برم، یه کم ماکارونی داشتیم گفتم برای ناهار و کنجد هم که غذا داشت ... صداش اومد که پا شده عدسی گذاشته برا ناهار  اومدم پذیرایی قطره کنجد رو بریزیم، ساندویچ آماده کرده بود و گذاشت تو کیفم و آبمیوه ... لعنتی نمیخوام دیگه اینکارارو نکن، خداحافظی کردم و اومدم بیرون اومد دم در که بوس یادت رفت تکلیف منو روشن کن من این دوگانگی رو دوست ندارم، نظر من هیچ جا مهم نیست من این زندگی رو دوست ندارم 

[ سه شنبه 19 تیر 1397 ] [ 07:58 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
امروز دلم گرفته حوصله نداشتم ولی خب گفتم اینو حتما باید بنویسم ...
یکی از فامیلای دورمون که البته ما باهاش قدیم خیلی رفت و آمد داشتیم پسرش معلم بود و رفته بود جبهه و دیگه خبری ازش نشده بود میگفتن مفقودالاثر شده یادمه بچه که بودیم همه حواسشون بود جلوی مادرش یهو از دهنشون نپره بگن شهید ... همیشه دعا میکردن برای سلامت و برگشتنش  نمیدونم شیار 143 رو دیدین دقیقا مثل اون بود ... مامانم میگه یه بار اون زمونا که اسیرا برمیگشتن یکی بهشون گفته بود پسر شما هم داره برمیگرده فقط یه پاش قطع شده ... اینا هم کل کوچه رو ریسه بسته بودن و گلدون گذاشته بودن وسط کوچه و آب پاشی و این حرفا ... ولی دروغ بود 
تا اینکه صدام سقوط کرد و همه زندانا رو ایران تونسته بود چک کنه و بهشون گفتن دیگه اسیری توی عراق نیست و پسر شما جاویدالاثر شده میخوان براش مراسم بگیرین بگیرین ... میدونین خب خیلی سخته آدم برای هیچی مراسم بگیره این طفلی ها هم گرفتن و یه قبر نمادین هم درست کردن براش ... حالا چند روز پیش بهشون زنگ زدن میخوایم بیایم یه سر بزنیم (هر چند وقت یکبار اینکارو میکنن و چیز عجیبی نبوده براشون) مادره هم به دخترش گفته تو هم بیا برای پذیرایی من سختمه ... فکر کنین مادر و دختر تنها یهو دیدن یه هیأت بیست نفره اومده و رفتن از مسجد بسیجشون رو هم اوردن و نشستن توی خونه به حرف زدن که چکار کردین قبر نمادین داره شهیدمون اینا هم گفتن آره و یهویی بهشون گفتن که پیکر شهیدتون از بصره پیدا شده ... دنیا دور سر این طفلی ها چرخیده و چرخیده و چرخیده دیگه هیچی نفهمیدن فقط اونا رو میدیدن که انگار دارن حرف میزنن ولی ... دیروز خیلی گریه کردم الانم سرکار نزدیکه بغضم بترکه ... خدا بهشون صبر بده ... رفتن فرودگاه استقبالش بمیرم برای دل خانواده شهدا ... چی میکشن ... حالا یه روزم قراره ملاقات حضوری بدن به مادر و خواهر و برادرا ... خدایا صبر بده به اون مادر خدایا توانشو زیاد کن خدایا تحملشو بالا ببر که یهو چیزی نشه ...

[ یکشنبه 17 تیر 1397 ] [ 07:56 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
نمیدونم من مشکل دارم توی انجام کار گروهی یا مشکل همه ست ... یه کاری هست که بین من و همکارم تقسیم کاری شده در مورد طرح های پژوهشی مثلا میخوان مصوب بشن یا خاتمه پیدا کنن یا هر تغییر دیگه ای باید توی جلسه برن ... تا قبل از جلسه، آماده کردن مستندات و همه چیزشون وظیفه منه همه چی رو آماده میکنم میدم دست همکارم اون به عنوان منشی جلسه میره توی جلسه توی فایلش تایپ میکنه میاد بیرون حالا میخواد اونا رو نهایی کنه و برای امضا بفرسته باز هی از من میپرسه توی عدد و رقما میگه من نمیفهمم تو بیا بگو و ... بعضی وقتا با خودم میگم اگه خودم از اول تا آخر کارو انجام میدادم کمتر اذیت میشدم تا اینجوری .... احتمالا من آدم کار گروهی نیستم 
یا یه مورد دیگه ... یه عملکرد بود که هر سال باید به تهران بفرستیم کارش از صفر تا 100 با خودمه یه دوره توی نامه ای که باید میفرستادن به تهران خودمو به عنوان نماینده معرفی کردن از بد ماجرا همون دوره یه جلسه گذاشتن تهران و نماینده ها رو دعوت کرده بودن اونام مجبور شدن منو بفرستن ... باور کنین از سال بعد نماینده رو یکی از آقایون معرفی میکنن که باید کار گروهی انجام بدیم اینبار چه جوری ... من تکمیل میکنم (خیلی سخته فایلش خیلی ی ی  باور کنین ) بعد میدم به ایشون، ایشون ایمیل میکنن بعدم متذکر میشن که مسؤولیت صحت اطلاعات با خودتونه هااااااا میدونین رفتن به تهران برای من مهم نیست ولی اون تقدیر نامه ای که از وزیر میدن برای امتیاز ما کارمندای دون پایه خیلی ارزش داره، حالا فکر کنین از این به بعد که بدن میفرستن برای آقای ایمیل زن ... نامردیه نامردی 
دیروز در کل روز خوبی بود ... میم در یک اقدام عجیب به مناسبت سالگرد ازدواجمون (روز عقد) خانواده مو دعوت کرد بریم بیرون پاچین بزنیم ... مامان خودش هم قرار بود بیاد که من زنگ زدم دعوتشون کنم گفت جای دیگه برنامه دارم .... اگه از اعصاب خوردیای همیشگی بگذریم در کل خوب بود دلم برای رفتن بیرون با خانواده تنگ شده بود 
خدایا متشکرم ازت به خاطر این روزایی که نفس میکشم کنار کنجد... خدایا ممنونم ازت که داری بهم توان میدی که تحمل میکنم خدایا ممنونم ازت که میبخشی منه پر اشتباهو کمکم کن نواقصمو رفع کنم لطفا 

[ شنبه 16 تیر 1397 ] [ 09:28 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز وبلاگ خاطرات خواستگاری میلاد خان رو میخوندم جالب بود برام هم طرز نوشتنشون هم دقت نظرشون به مسائل ... بعد مقایسه کردم با خواستگاری خودم، خداییش خیلی داغون بود ... مثل خواستگاری اول ایشون بود سوال از توی اینترنت سرچ کرده بودم (با خودم فکر میکردم خیلی ی ی الان دارم با آمادگی کامل پیش میرم) چند تا سوال اول رو که مطابق میل من جواب دادن دیگه جلسه بعد فقط میپرسیدم فکر کنم شاید به جوابش کار نداشتم (الان با خودم اینجوری فکر میکنم) هر چند خداییش انگار امتحان بود و دقیقا جواب درستا رو میداد ... جفتمون از هم خوشمون اومده بود اوشون که اصلا سوال نمیخواست بپرسه  حالا جزئیاتش بماند ولی فکر کنین من با این خواستگاری داغونم طرف مشورت یکی بشم برای برگزاری جلسه خواستگاریش ... دختر خااااله ... متولد اواخر دهه هفتاد ... منم مظلوم مظلوم یه چند تا از سوال مهمامو بهش گفتم که حتما اینا رو بپرس البته خواهرش با من صحبت میکرد و قرار بود به اوشون انتقال بده.
ما دهه شصتی ها خیلی مظلومیم خیلی ... دختر خاله ما ازدواج کرد و همه چی به خوبی و خوشی تموم شد ولی بعد فهمیدم من قبل از ازدواج باید میرفتم باهاش مشورت میکردم ...
یه سوالی که من توی خواستگاری از شوهرم پرسیدم این بود که چقدر اهل پس انداز کردن هستین  حالا به جواب اون کاری ندارم و تفاوت فاحش با جوابی که داده ولی از همون اول نشون دادم یه آدم کم خرج و پس انداز کن هستم تو هیچی برام خرج نکن مشکلی نیست دیروز شوهرم زنگ زده که یه دفعه سوال برام پیش اومده این چند روز که حقوقامونو ندادن هنوز و کارتت دست منه تو چه جوری میری سرکار و میای ...
خب ولی میدونین دختر خاله توی خواستگاری به جای سوال من چی گفته ... خاله و شوهر خاله اصلا اهل خرج کردن الکی نیستن هاااا ولی این شیطون دهه هفتادی هر چند بهتره هشتادی صداش کنم گفته من اهل ولخرجی زیادم و ... شوهره هم گفت اکی مشکلی نیست
نمیدونم منظورمو چه جوری بگم نمیگم کار دختر خاله درسته کامل ولی ی میگم کار منم درست نبوده ...

اصلا این پست به دلم نچسبید آخرش نشد اونی که میخوام اگه منظورمو فهمیدین بگین 

[ چهارشنبه 13 تیر 1397 ] [ 08:31 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز جاتون خالی ناهار قرمه سبزی داشتیم ... زدیم بر بدن با کلی شادی و خوشحالی چون از ماه رمضون درست نکرده بودم دو قاشقم به زوووور کنجد خورد دو قاشقم فکر نکنم البته ... کمی استراحت و همسر رفت فوتبال، منم کنجدو خوابوندم و گوشی دست گرفتم چشمتون روز بد نبینه دو ساااااااعت تمام شایدم بیشتر توی وب بودم یه وبلاگ که تازه آشنا شده بودم رو کامل خوندم و ... دیگه چشمام داشت کور میشد گوشی رو میزاشتم کنار بااااااااااااااز وسوسه میشدم میگم یه چیزی میدونستم اینستامو پاک کردم هااا وگرنه کار هر روزم بود خلاصه ساعتای هشت و نیم یا نه همسر صلاح دونستن و برگشتن کنجد هم بیدار شد نماز خوندم و در نماز سفارش املت همسرپز دادیم  شام رو خوردیم و نشستم بازی کردن با کنجد، میم در حین تلویزیون نگاه کردن خوابش برده بود و ساعتای ده بود که دیدم واااااای من نمیتونم چشمامو باز نگه دارم حتی برای یک ثانیه حالا با این کنجد شاد و سرزنده که در حال بازی کردنه من چه کنم م م ... یه کم دراز کشیدم شایدم چند دقیقه خوابم برده بود که بااااز پریدم ... رفتم یه بستنی از فریزر برداشتم و شروع کردم به خوردن چراااا آخه چراااا کنجد بستنی دوست نداره متاسفانه توی این مورد به باباش رفته باید روش کار کنم من به یک پای بستنی خوری نیاز دارم توی خونه
فایده ای نداشت خوابم میومد بیست دقیقه به یازده گفتم کنجد جان تقصیر تو نیست تقصیر خودمه ولی خب چکار کنم خوابم میاد میای بریم بخوابیم تو رو خدااااااااا (اینا رو توی ذهنم میگفتم) ... رفتیم توی اتاق برق خاموش طفلی میدونست باید بخوابه ولی خوابش نمیومد خب ... دل خودم سوخت گفتم بیا بازی کنیم اصلا ولش کن نخواب ولی از آنجایی که بعد از عمری همسر اومده تو اتاق خوابیده بود نمیشد سر و صدا کرد و از طرفی کنجد هم همش دوست داشت هجوم ببره به سمت بابای خواب ... خلاصه باز کلی شنگول و منگول و لالایی و لی لی لی حوضک و شیر و ...  اون وسطا خودم میرفتم اون دنیا اصلا تااااا اینکه کنجد خوابش برد یعنی گیج شد حالا منو تصور کنین که اینقدر قصه و شعر خونده بودم که از تشنگی داشتم میمردم حالا کی بره آب بخوره آخه ... چرا من شبا یه پارچ آب بالا سرمون نمیزارم کلی به خودم توپیدم، بعد یادم افتاد اگه میبودم جرأت نمیکردم بریزم تو لیوان که باز کنجد بیدار نشه ... خلاصه بعد از عمیق شدن خواب کنجد دویدم رفتم آب خوردم و اومدم حالا خوابم نمیبرد در حین سعی و تلاش بودم که گوشی تلفن که عصری باهاش با مامانم صحبت کرده بودم و نمیدونم چراااااا گذاشته بودم اتاق خواب  زنگ خورد خلاصه با یه سرعت محیر العقولی پریدم ورش داشتم و دویدم پذیرایی ... هیشکی نبود یه زنگم خورده بود شماره نیفتاده بود هعییییییییییییییییییی
آخرش خوابیدم
خدایا خوبم ... ممنونم ازت ادامه دار باشه لطفا اونایی رو هم که خودت میدونی اگه میشه روش کار کن لازمشون دارم برای آینده ... دوستت دارم زیاد 

[ سه شنبه 12 تیر 1397 ] [ 08:56 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
آدم توی ذهنش چه کارایی که نمیتونه بکنه ... امروز توی سرویس داشتم خیالبافی میکردم، قابل توجه دوستان که خیالبافی های من همیشه اتفاقات خوب نیست گاهی یه اتفاق بد رو بهش فکر میکنم و واکنشم رو بعد از اون اتفاق تصور میکنم شاید به نوعی تمرین ...
وقتی توی خونه کسی نیست حرف بزنین یا با هم برین خوشگذرونی اینجوری میشه این اتفاقو چند روزه میخوام بهش فکر کنم کنجد وسطش میاد نصفه میشه امروز توی سرویس ادامه دادم ...


تا نصفه نوشتم ولی بعد خجالت کشیدم پاکش کردم  ... اینجا که نوشتم و از روش خوندم یهو خجالت کشیدم از این افکار

دیروز سرکار نرفته بودم، مامان و بابام اومدن خونه مون و مامانم کلی گریه کرد و من دلداریش دادم خدایااااا تقصیر منه، منو میبینه گریه ش میگیره یا اوضاع منو خوب کن خوشحال شه یا دلشو شاد کن به من فکر نکنه ... دوستت دارم خدا جون 

[ دوشنبه 11 تیر 1397 ] [ 08:13 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
اینقدرررر کمبود خواب داشتم این چند روزه که کنجد ساعتای پنج که خوابید خودمم ساعتای شش خوابیدم کنارش ... دیگه اون وسط چند بار پا شد شیر خورد و خوابید تا اینکه دیدم انگار خواب بد دیده بغلش کردم آوردم پذیرایی ... ساعت چند بود؟ ده 
میم خان هم از خدا خواسته داشت فوتبال تو کامپیوتر بازی میکرد ... میگه اینقدر خوابوندیش باز شب بیدار نگهت میداره  نمیدونم چه فلسفه ای داره که حتی وقتی جلوی تلویزیون نیست هم باید روشن باشه 
یه کم طالبی برای کنجد آوردم بخوره خوشش نیومد خودم خوردم ... اون موقع شب دیگه چیز دیگه ای به ذهنم نرسید بدم بهش، موز ... موز هم آوردم نخورد ... اونو گذاشتم همسر بخوره، قصه شنگول و منگول رو برای چندمین بار خوندم براش باز میگه بخون و دوباره و دوباره ... بازی کردیم با هم داشتیم قاچ رو نگاه میکردیم میم هم اومد کنترل دست کنجد بود و داشت باهاش بازی میکرد خیلی کنترل دوست داره میگیره جلو تلویزیون فهمیده که دکمه هاشو که فشار میده یه تغییری اونور ظاهر میشه ... تخصصشم توی ضبط برنامه ست  خلاصه چند بار کنترل رو زد زمین میم میگه بگیرررر اون کنترلو ازش داغونش کرد میگم خب اونو بگیرم میره وامیسته جلوی تلویزیون (دست میزنه به صفحه ش میم عصبانی میشه) ... با عصبانیت میگه ببر اصلا بخوابونش  بعد انتظار داره هم بگه بیا بغلم اونم بپره بغلش
صبح آماده شدم بیام سرکار اومد بغلم بوسش کردم و کتاب شنگول منگول رو برداشتم زووووود چهار زانو زد که براش بخونم گفتم الان بابا برات میخونه با همسر هم خداحافظی کردم و گفتم بخون براش داشتم میومدم شروع کرده بود به خوندن
میم جان بچه دوست داره باهاش بازی کنی کتاب بخونی ... نه اینکه بغلش کنی و بشینی تلویزیون نگاه کردن و نزاری جم بخوره یا خیلی ی ی تحویلش بگیری یه کم پشتت سوارش کنی، کنجد تو سن یاد گرفتنه یه کار مفید یه بازی مفید باهاش انجام بده اونم تو رو دوست داره بچه ست ... چرا ناراحت میشی اگه میگی بیا بغلم و اون نیاد، چند بار بگم که دوست داره باهاش بازی کنی ... چرا اینقدر حساسی که از بغل تو بغل کس دیگه ای بره ... چرا این بچه رو هم میخوای با حساسیتای الکیت اذیت کنی، انشاالله حساسیتای تو هم کم بشه 
خدایا شکرت بابت امروز ... خدایا شکرت بابت همه چی 

[ چهارشنبه 6 تیر 1397 ] [ 08:02 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
لعنتی نمیدونم فازش چیه؟ دیروز مامانم ساعتای سه زنگ زد عصر هر وقت کنجد بیدار بود خبر بده بیام دیدنش گفتم باشه، قطع که کردم هیچی نگفت اول، داشتیم ناهار میخوردیم گفت میخوای بری خونه داداشت؟ گفتم نه مامانم میخواد بیاد اینجا دیدن کنجد، گفت شما برین. گفتم نه خب اون میاد میگه نه شما برین، ناهار خوردیم میگه پاشو برو میگم گرمه الان بزار نماز بخونم حداقل، نههه شما برین ده دقیقه نماز بخونی هوا سرد نمیشه بعدش بخون، به فکر بچه شم نیست که از آفتاب بیزاره حوصله بحث نداشتم باهاش. لباس پوشیدم و ساعت سه و نیم وسط گرما رفتم، از چهار و نیم میخواستم پاشم هی دل دل کردم یه بار بلند شدم مامانم گفت چه کم خب ... اینجوری میزاشتی خودم بیام بیشتر میدیدم کنجد رو حداقل ... باز نشستم ... ساعت پنج زنگ زد کجایی بیا دیگه ... حوصله حرف زدن نداشتم گفتم باشه، آماده شدیم و وسط گرما باز دوباره برگشتیم کنجد اینقدر سرشو توی من قایم کرد که خوابش برد، رسیدم بردم رو تختش خوابوندم. میگه بردی خوابوندی آوردی! قبل از اینکه خوابش ببره باید میاوردی مگه نمیخوایم ببریم حمام ... گفتم تو راه خوابش برد، چقدر اونجا میموندم خوب بود؟ سعی میکرد خوب باشه به علتی ... میگه نمیدونم فقط میدونم من خوابیدم و بیدار شدم تو نیومدی ... 
نمیدونم چرا کنجد اینقدر از حموم میترسه، از آب میترسه کلی بازی بازی کردیم باهاش اخرشم با گریه آوردم بیرون، میگم مامان جان اگه میشد و امکانشو داشت که حموم نیارمت عمرا میاوردم ... طفلکم 
خدایا شکرت خیلی دوستت دارم 

[ سه شنبه 5 تیر 1397 ] [ 08:24 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
دیروز و پریروز که بیمارستان بودم اینقدر مریض و مریضیای جورواجور دیدم که اصلا نمیدونم چی بگم ... خدایا همه مریضا رو شفا بده کنجد من رو هم خوب کن لطفا
از پنج شنبه شب و بعد از دعوا دیگه با هم حرف نزدیم مگه موقع داروی کنجد... دیروز که بیمارستان رفتیم مجبوری حرف زدیم و باز دوباره خودشو صمیمی گرفت بدون هیچ عذرخواهی ... خیلی هم صمیمی گرفت، ناراحتم از دستش ولی ادمی ام که نمیتونم وقتی یکی حرف بزنه باهام بی محلی کنم بهش و قهرمو ادامه بدم، دلمو شکسته خیلی ی ی ی علاقه م بهش داره کم میشه. بازببینیم این پنج شنبه چکار میکنه
حرف زیادی برای گفتن نداشتم همینجوری اومدم ...

[ دوشنبه 4 تیر 1397 ] [ 08:28 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
پنج شنبه جمعه ها چون خونه ام معمولا پست نمیذرام، دیشب دعوا کردیم از دیشب چند باره شیطونه میگه بگو بیا بریم طلاق ...
فردا و پس فردا کنجد دکتر داره مرخصی گرفتم.
خدایا کمکم کن لطفا 

[ جمعه 1 تیر 1397 ] [ 08:44 ق.ظ ] [ خانمـــی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
با هیچ کس نمی تونم درد دل کنم تصمیم گرفتم چیزایی رو که میتونم اینجا بنویسم شاید یه کم سبک شم