دلنوشته http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com 2019-09-16T13:28:10+01:00 text/html 2019-09-16T07:07:19+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی چکاب http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/99 <div style="text-align: justify;"><font size="2">قبل از عید مشکلی داشتم که رفتم دکتر و دارو مصرف کردم بعد دکتر برام یک آزمایش برای چکاب نوشت و گفت حدودا اردیبهشت برو ... بالاخره قورباغه رو قورت دادم و دیروز رفتم. مستقیم از سرکار با سرویس اونور رفتم قدردانی میکنم از همکار چندین پست قبل که از پرسیدن بیش از حد سوالش نالیده بودم، من توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم چون بعد از سرویس هم باید سوار یا تاکسی یا اتوبوس میشدم تا به مقصد برسم و اتوبوس رو ترجیح دادم که یهو آقای همکارو دیدم که رفته از خونه ماشین برداشته و اومده چون من قبلش پرسیده بودم میدون فلان چه جوری باید برم و تا نزدیکای اونجا منو رسوند دستش درد نکنه.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">خلاصه خسته و گشنه ساعتای پنج رسیدم خونه و فعلا هم از بعد اون آزمایش لکه بینی دارم&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">از وقتی رسیدم خونه کنجدو تحویل گرفتم و چهار ساعت میم جلوی کامپیوتر کار داشت و من و کنجد بازی کردیم و چای خوردیم و نخود کشمش و شام و دارو و خواب ... قبل خواب هم یک بحث کوچولو موچولو با میم</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">یه شنوایی سنجی باید کنجدو ببرم زنگ زدم میگه یا باید اینجا خواب باشه یا بچه آرومی باشه و من نمیتونم هیچ کدوم از این گزینه ها رو فراهم کنم چه کنم آیا؟؟؟؟؟؟؟</font></div> text/html 2019-09-15T04:07:36+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی دروغ http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/98 <div style="text-align: justify;"><font size="2">نمیدونم چرا علاقه داره دروغ بگه؟ اگه کسی ازش بپرسه مثلا چقدر در ماه اجاره خونه میدین همیشه بیشتر میگه ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">دیشب رفته بود نون بخره اومدنی صداشو شنیدم که با صاحبخونه حرف میزد ... وارد خونه شد و گفت که فلانی گفته در ماه چقدر براتون قبض برق میاد گفتم کمه کم 20 تومن گفته روزایی که کولر روشن میکردین گفتم از هفتاد پایین نمیومده گفته پس مغازه تجاری سر خونه رو چند وقت برقشو با شما مشترک میکنم هر چی اومد 20 تومنشو شما بدین ... خوشحالم بود که بیشتر گفته مبالغو!!!!!!!!!!! میگم خب مطمئنی ضرر نکنیم ... میگه دیگه 20 تومن باید بدیم میگم خب اگه کمتر هم مصرف کنیم باید 20 تومن بدیم ها میگه البته راست میگی ضرر میکنیم اینجوری و بعد رفته قبضا رو نگاه کرده: چهار هزار و خورده ای، 19400، بیست هزار و خورده ای ... باورتون نمیشه مرداد که پرداخت کرده هفت تومن بوده&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">بهش میگم پاشو برو در خونه شون قیضا رو هم ببرم بگو تفاوت قیمتای ما زیاده نمیخوام حقی از ما یا اونا رو گردن هم بیفته بی خیال شو ما برق مستقل خودمونو میخوایم نشسته منو نگاه میکنه ... میگم بگو من با خونه قبلی اشتباه کردم اون قیمتا رو گفتم اونجا کولر گازی داشتیم ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">میگه گفته موقت ... میگم عزیزم مغازه تجاری خب مصرف برقش بالاست حالا مغازه چی هست؟ میگه هنوز نداده اجاره گفته تا وقتی مستاجر بگیرم براش میگم خب خالی باشه برق میخواد چکار؟؟&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">عصبانی شده من نمیدونم خودت برو در خونه شون بهشون بگو نمیخوایم ... (با داد و فریاد)</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">منم عصبانی شدم گفتم به من چه صد هزار تومن ماهی بده برای برق به من اصلا ربطی نداره ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">آدم تکیه کردن، آدم فکر اقتصادی، آدم زرنگ، آدم برنامه ریزی برای آینده&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/17.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">در لحظه درست تصمیم نمیگیره بابا مگه هنره قبض برقت زیاد بیاد چرا دروغ میگی خب ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من میگم اصلا قبض ما هفتاد تومن میاد چرا باید با اون مغازه مشترک شیم همونجا بگو نههههههههههه قدرت نه گفتن داشته باش مرد ... فقط برای من قدرت نههه گفتنش عالیه<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/14.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">شب فراموش کردم لحن بدشو و خواستم حرفی زده باشم میگم شنیدم ستایش 3 رو میزاره تلویزیون میگه آره و برای من اصلا اهمیتی نداره&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/22.gif">&nbsp;آخه مگه من نظرتو پرسیدم؟؟؟ همیشه میخواد نظرشو تحمیل کنه</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">میگم تو این همه درباره فوتبال ماشین و اینا حرف میزنی باهام منم تأیید میکنم گوش میدم بهت خوبه یبار که میگی فلان روز فوتباله بگم آره ولی برای من مهم نیست میگه آره عیبی نداره نظرتو میگی دیگه ... گفتم دروغ میگی تو هم مطمئنا ناراحت میشی بعد میگه به خاطر یه سریال میخوای منو بخوری&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/45.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">حدود ده روز پیش یه لب تاپ آورد درست کنه نپرسیدم مال کیه درست کرد و برد ... چند روزیه سرماخورده بهش میگفتم زنجبیل بریز تو آبجوش بخور میگفت دوست ندارم تا اینکه پریشب راضی شد و خورد صبحشم خورده بود و رفته بود سرکار ... ظهر که اومدم میگه مهندسم گفته اونجا زنجبیل دارم و فلان خانم کارآموز هم گفته زنجبیل و با آبلیمو بخور ... خانم کارآموز همونیه که لب تاپشو آورده بودم درست کردم قرار شده بیاد کارآموزی و با سیستم خودش گفتم از کی میاد&nbsp; میگه دو سه روزه چیزی نگفتم ولی خب بعد از شنیدن دروغ قبض برق با خودم میگم یعنی من باید به حرفایی که به من میزنه اعتماد کنم یا اونا هم دروغه ؟؟؟</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">خانم کارآموز گفته توی آبجوش زنجبیل بریز و آبلیمو خوبه (شما زنجبیل با آبلیمو رو شنیده بودین؟؟؟ من آبلیمو با عسل شنیده بودم ) خلاصه دیروز دنبال آبلیموی تازه بوده برای اینکار ... براش یه شیشه گذاشتم&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/47.gif"></font></div> text/html 2019-09-11T04:05:17+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی عشق نه می آید و نه روی می دهد بلکه عشق آفریده می شود ... http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/97 <div style="text-align: justify;"><font size="2">سلام دوستای خوبم انشاالله حالتون خوب باشه و عزاداری هاتون مورد قبول درگاه حق</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">منم بد نیستم درگیری های ذهنیم هست ولی با شدت کمتر، دیروز از امام حسین خواستم زندگیم بهتر بشه گفتم این زندگی&nbsp; اونی نبود که میخواستم خودت کمکم کن. ببینیم چی میشه ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">میم چند روزی بود سر یه بحث کوچولو سرسنگین شده بود کارایی میکنه که عصبیم میکنه و هر چی با آرامش میگم این کارت داره اذیتم میکنه این شوخی نیست دیگه ناراحت کننده ست برام متوجه نمیشه و آخرش باید با داد و فریاد از هم فاصله بگیریم. یه دور سرسنگین شدیم دوباره خوب شدیم و باز تکرار اون شوخی های ناراحت کننده ... نمیدونم چرا اینجوری شده قبلا این مدلی نبود شاید کمبود توجه داره&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/40.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">دیشب با جاریم بودم خوشم میاد ازش دختر خوبیه از این که میبینم زندگیشون خوبه خوشحالم و البته ناگفته نماند که به پشتکار شوهرش (برادرشوهرم) حسودیم میشه که چرا میم من این جوری نیست ... انشاالله خدا کمک کنه این حس اذیت کننده رو از خودم دور کنم ولی خب یه کمکی بکنه میم ما هم یه تکونی به خودش بده عااااالی میشه بابا 35 سالگی به نظرم سن خوبیه برای عاقل شدن هااااااااااا&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/39.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">آهان راستی توی این مدت بعد از 5 سال یک سفر شمال هم رفتیم که کمی غرغرانه داشت دیگه از وقتش گذشت به فراموشی میسپارمشون&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/3.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">راستش این پست خیلی طولانی تر بود یه پاراگراف در مورد خصوصیات میمم نوشته بودم که پشیمون شدم و حذف کردم خدایا خودت که خوندی کمک کن این ویژگی های از نظر من منفی کمرنگ بشه خودت که میدونی من با عشق شروع کردم بزار آخررررره آخررررشم با عشق تموم شه خدایا به امید خودت&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/63.gif"></font></div> text/html 2019-08-02T13:08:56+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی 88 http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/96 راستش تو این فکرم ببندم اینجا رو ... از قدیم هر وقت مشکلی برام پیش اومد همین کارو کردم قبلنا زورم به تلگرام میرسید اونو حذف میکردم <div>یه مشکلی برام پیش اومده که آرامش از دلم رفته همش استرس دارم و دلم آشوبه ...</div><div>بیاین برای همدیگه دعا کنیم.</div> text/html 2019-07-30T04:33:17+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی 87 http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/95 <div style="text-align: justify;"><font size="2">بعضی وقتا کلی فکر میکنم عنوان پست چی باشه و هیچی به نظرم نمیاد ... امروز تصمیم گرفتم به دلیل عدم امکان ارسال پست بدون عنوان شماره پستمو بزارم راه حل خوبیه به نظرم .</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">جواب آزمایش کنجد اومدم احتمال میدم مشکلی نباشه ولی یه سری آیتم داره که تا حالا ندیدم و رنج هم نداره باید ببرم پیش دکترش انشاالله خوب باشه یه شنوایی سنجی هم باید ببرم که هر روز یادم میره برگه شو بردارم برای همین دکترش دیر شده.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">دیشب رفتم دندانپزشکی یه هفته بعد وقت دارم برای روکش یعنی تا اون روز باید این مزه های تلخو تحمل کنم ؟؟؟؟؟<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/31.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">یک طرف صورتم بی حس بود و کنجد دوست داشت براش شعر بخونم و قصه بگم و بازی کنم و باز هم من اعصابم از میم خورد شد ... خودم خسته شدم از این وضعیت، غرغرو شدم انگار به نظر خودم حق دارم ولی خب دیگه همش غرررررر خسته کننده ست ...&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">شنبه عروسی دختر خالمه، میم میگه من نمیام ولی هنوز نگفته تو خودت برو ... منتظرم ببینم چی میشه&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/39.gif"></font></div> text/html 2019-07-27T05:21:10+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی چند روز نوشت http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/94 <div style="text-align: justify;"><font size="2">یه چند مدت که چیزی نمی نویسم اصلا یادم میره نوشتن و فکر میکنم چه اتفاق خاصی باید بیفته که بنویسم ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">از یک شنبه گذشته شروع کردم کلاسای پیلاتس رو ... سه روز رفتم انشاالله ادامه دار باشه ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">پنج شنبه هم نمونه ادرار کنجدو گرفتم بردم آزمایشگاه الهی که جوابش خوب باشه خدا جونم لطفا&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/63.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">چهارشنبه از سرکار که اومدم دیدم خواهر شوهر هم خونه ماست ... دیشبش پارک بودیم و ساعت یک و نیم برگشته بودیم نه خونه خیلی مرتب بود و نه غذای درست حسابی داشتیم ... راستش با این بی خبر اومدن یه کم مشکل دارم من ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">دیروز از صبح تا شب کار کردم و کار کردم و راستش غرم خیلی زدم این وسط ... میم کمکم نمیکرد که هیچ، با کنجد هم بازی نمیکرد و کنجد همش تو دست و پای من بود ... یه تی از توی انباری حیاط میخواستم چون باید با چادر بریم به میم گفتم گفت نمیخواد من خودم بدون اون تمیز میکنم برات گفتم دستت درد نکنه و خودم رفتم میگه گیر نده لطفا، میگم چه گیری خب وقتی کاری از نظر من لازمه و از نظر تو نه باید خودم انجامش بدم دیگه ... دیگه آخرش دیدم اینجوری نمیشه گفتم میم میشه میز تی وی رو گردگیری کنی جوابی نداد دوباره گفتم گفت باشه و بلند نشد منم گفتم کار من این قسمت که تموم شد میام اونجا باز نگی گیر نده&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">&nbsp;خلاصه گردگیری کرد ... برعکس کنجد دیشب بد خوابید و هی بیدار شد و من خیلی عصبی شدم الان دلم براش تنگ شده ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">میدونین بیشتر عصبانیت من از میم به خاطر اینه که هر حرفی رو باید ده بار براش بگم امروز شیر فهمش میکنم فردا همون قضیه پیش بیاد باز همون عکس العمل قبل رو انجام میده من دیگه کم آوردم و زود عصبی میشم انگار ... کاش میشد بی خیال شم کاااااااش&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif">&nbsp;اینجوری زندگی خیلی سخت میگذره&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/46.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">شایدم خواسته های من زیاده لطفا شما نظر بدین ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">دیروز با اون حجم کار، قرار بود که ...&nbsp; (فهمیدین منظورمو ؟؟؟؟&nbsp;</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/65.gif">)&nbsp;<span style="font-size: small;">خب من شام درست کردم و باید ناهار امروز رو هم درست میکردم شروع کردم به شام دادن به کنجد به میم گفتم بیا شام بخور گفت نمیخوام و جلوی کامپیوتر نشسته بود ... گفتم پس بیا شما شام کنجد رو بده من ناهار درست کنم (به علت سرعت بخشیدن به کار برای عمل بعدی ...)</span></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">&nbsp;جواب میم: حالا شما شامشو بده بعد ناهار درست کن&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/45.gif">&nbsp;من آتیش میگیرم دیگه اینجور وقتا ... راهنماییم کنین اگه از نظر شما ایراد کار از منه که یه فکری بکنم ...</font></div> text/html 2019-07-22T06:11:51+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی دوست http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/93 <div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">یه دوستی چند وقت بود که پیدا کرده بودم و دلم خوش بود به خوندن پستاش هر روز صبح ... الان دسترسی ندارم بهش ...</span></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">تا دیروز که وبلاگش میرفتم کامنتدونی چند تا پستش باز بود میدونستم میتونم براش کامنت بزارم اما سعی کردم نزارم و احترام بزارم به تصمیمش ... امروز که رفتم میبینم بسته ست کلا ... اینکه دستم به هیچ جا بند نیست عصبیم کرده ... چرا من اینقدر زود وابسته میشم&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/2.gif"></font></div> text/html 2019-06-26T04:02:59+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی خرید خونه http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/92 <div style="text-align: justify;"><font size="2">سلام دوستان ببخشید چند وقت نبودم راستش همش غرغرانه داشتم گفتم هی اینجا رو به گند نکشم ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">از اولی که رفتم سرکار، یاد گرفته بودم پس انداز کنم برای اهداف بزرگتر مثل خرید خونه و سعیم بر این بود ولی همسر انگار هر چی درآورده بود و خرج کرده بود ... خب اینه که الان هیچ پس اندازی نداره. من البته موقع عروسی از یه لحاظایی صفر شدم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">تا قبل از گرونی خونه ها پولی که جمع کرده بودمو گذاشته بودم بانک مسکن و نوبتش شده بود و یه کم ذخیره دیگه موقع وامم که شده بود یه ذره کم داشتم برای مبلغ خونه ولی مصادف با زمانی شد که میم بیکار شده بود و ترسیدم ریسک کنم ... حالا من موندم و پولی که هیچ چ چ چ ارزشی نداره ... بابام خیلی نگرانه اونروز میگفت بیا منم پول میزارم تو هم بزار فوقش کم داشتیم برادراتم بزارن و به نسبت پول دنگ سهیمشون میکنیم اگه قرض نمیخوای و پیشنهاد خیلی عالیه از نظر من ولی نگرانیم گفتن به میمه ... به نظرتون چه جوری بگم که ناراحت نشه یا اصلا باید ناراحت بشه یا نه؟؟؟</font></div> text/html 2019-05-28T04:53:55+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی دیشب http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/91 این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید. text/html 2019-05-19T10:06:55+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی آرشیو مطالب http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/89 <div style="text-align: justify;"><span style="font-size: small;">دوستان من زیاد وارد نیستم میدونین چرا آرشیو منو کامل نشون نمیده و چکار کنم که درست بشه؟؟؟</span></div> text/html 2019-05-18T03:50:13+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی بی خیال http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/88 این مطلب رمزدار است و از طریق فید قابل خواندن نمی باشد، جهت مشاهده متن مطلب با ورود به بلاگ رمز مطلب را وارد نمایید. text/html 2019-05-15T03:43:39+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی بیا با هم حرف بزنیم از عشقمون دم بزنیم ... http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/87 <div style="text-align: justify;"><font size="2">داشتم کنجدو میخوابوندم و کلی حرف توی ذهنم میچرخید. تصمیم گرفته بودم وقتی خوابش برد برم سراغ گوشی و پیام بدم به میم. همه جملاتی که میخواستم بگم رو توی ذهنم مرور کردم کنجد رو راه میبردم و فکر میکردم فشارمم پایین بود و سر درد داشتم. قرار بود اول از خوبی هاش بگم از اینکه زندگیمونو دوست دارم ا... بعد برم سراغ حرف اصلی، این که مشکلم چیه، اینکه وقتی یه طرف یه مشکلی داره نباید رها بشه اینکه چون زندگیمونو دوست دارم میخوام حرف بزنم تا حل شه و گرنه که میرم تو فاز سکوت و ... برام سخت نیست ولی خب حیفم میاد دوست دارم درست شه اینا مشکلی نیست که بخواد یه زندگی به خاطرش از هم بپاشه اینا انتظاراتیه که یه طرف از طرف مقابلش داره چرا نباید بگه چرا نباید به خاطر رعایت نشدنشون ناراحت بشه چرا نباید غر بزنه ... آدم از دست یه نفری که براش زیاد مهم نیست&nbsp; ناراحت بشه میگه ولللللش کن دیگه سعی میکنم نبینمش یا هر چیزی ولی خب یکی که برات مهمه برات مهم میشه که سوء تفاهمات برطرف شه ... چ میدونم هی راه رفتم و توی ذهنم حرف زدم آهاااا اولشم قرار بود بنویسم توی تلگرام برای این راحت ترم حرف بزنیم که دیگه هیچکدوم یهو صدامون بالا نمیره چ میدونم اشک من زود در نمیاد و بیشتر دلخوری پیش بیاد ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">خلاصه طفلی کنجد با سعی فراوان خوابید. گوشیم شارژ نداشت رفتم یه گوشه اتاق خواب توی تاریکی کنار پریز نشستم و پیام دادم میشه بیای تلگرام لطفا. تو اون اتاق بود درو بسته بود روی صندلی لم داده بود و توی گوشیش چرخ میزد. توی تلگرام پیام دادم سلام آنلاین شده بود و انگار فقط نگاه میکرد یهو پا شد توی خونه دنبال من گشتن اومد بالای سرم: چی شده بگوووو، گفتم هیچی میخواستم توی تلگرام باهات حرف بزنم. نه خب بگو چی شده باز ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">دوباره همون لحن دوباره همون نگاه و چشمایی که من از طرز نگاهشون خوشم نمیاد اصلا ... گفتم هیچی رفتم روی تخت دراز کشیدم اونم رفت سر جای اولش خوابیدم و البته اشکایی که نم نم میبارید ...</font></div> text/html 2019-05-04T09:39:32+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی پاس شیر http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/86 <div style="text-align: justify;"><font size="2">دلم تنگ شده بود ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">بعد از عید سرم خیلی شلوغ شده و وقت نمیشد بیام ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">از امروز پاس شیرم تموم شده و باید تا آخر وقت بمونم برای روز اول که خوب بود و برای من زود گذشت خدا کنه برای کنجد و مادرشوهرم هم خوب بوده باشه ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">خدایااااا شکرت که دو سالگی کنجدمو میبینم حفظش کن برام امید زندگیمو لطفا ... ممنونم که منو لایق همچین نعمتی دونستی و در آخر شفاشو از خودت میخوام مهربانترین مهربانان&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/63.gif"></font></div> text/html 2019-03-13T04:55:34+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی نسل بعد از من http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/85 <div style="text-align: justify;"><font size="2">تو اتوبوس نشسته بود یکی دو تا صندلی با من فاصله داشت ولی چون صندلیش روبرو بود چشم تو چشم میشدیم از وقتی سوار شدم داشت حرف میزد تااااااا وقتی پیاده شد هم هنوز در حال حرف زدن بود ... نمیخواستم گوش کنم ولی نمیشد گوشامم بگیرم خلاصه میشنیدم ... خواستگارش بود حسین آقا&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif">&nbsp;تو چتاشون به مشکل برخورده بودن زنگ زده بود حل کنه انگار ... دختره میگفت من ناراحت نشدم ولی ی ی حرصم گرفته بود. نمیدونم البته فرقش چیه؟ بعدم میگفت دیگه خواستگاریتونو برمیگردونم ولی خب همش میخندید نمیدونم چرا؟ میگفت خیلی حرصم گرفت از حرفتون ولی از یه چیزیتون خوشم اومد که پیله این من از آدمای پیله خوشم میاد از نظر <b>فلسفی</b> هم خوندم که میگن دخترا وقتی میگن برو نباید بری و باید بیشتر فلان کنی حالا البته کلی میگم من که دیگه میخوام خواستگاریتونو پس بدم&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/40.gif">&nbsp;میخوام از دستتون فرار کنم اونم میگفت بیا با هم فرار کنیم&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/29.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">خلاصه نیم ساعتی که گذشت معلوم شد که داشتن چت میکردن پسره گفته بابا دارن منو صدا میزنن برا ناهار من باید برم&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/94.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">جالب این بود که دختره تکیه کلامش پدر من بود مثلا میگفت خب پدر من برو خب پدر من منظور من اینه ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">میگم خیلی خوبه که این نسل اینجوری میتونن با هم آشنا بشن&nbsp; هر چند این مدل اینا هم مدل شناخت نبود ناز و عشوه بود بیشتر به نظرم آخه پسره که طفلک قیافه دختره رو نمیدید این ور گوشی&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/4.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">چ میدووووونم ... انشاالله همه جوونامون بهترین انتخابو داشته باشن و خوشبخت شن&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/63.gif"></font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">رااااستی دیروز که میرفتم خونه با خودم گفتم امروز یه روز جدیده غیر از دیروزه دیروزو فراموش کن و دوباره شروع کن تو این فکر بودم که وسط یه جای شلوغ پر از ماشین و دود و بوق و سر و صدا و حال بهم زنی یهو چی جلوم سبز شد؟؟؟ ... وااااای یه کفشدوزک خوشگل با بالهای قرمز بال بال میزد جلو چشمم به فال نیک گرفتم و یه لبخند پت و پهن&nbsp;</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/1.gif"><span style="font-size: small;">&nbsp;... آخه کفشدوزک جون تو کجا اینجا کجا برو خونه تون یه جای سرسبز و خوشگل&nbsp;</span><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/11.gif" style="font-size: small;"></div> text/html 2019-03-12T05:06:24+01:00 harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com خانمـــی سرویس http://harfhaye-dele-khanomi.mihanblog.com/post/84 <div style="text-align: justify;"><font size="2">اون جلوی جلوی جلوی اتوبوس نشسته بود و من عقبه عقبه اتوبوس ...</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2">یه چیز سفید از فرق سرش شروع شده بود تا پایین موهاش ... خدایااااا یعنی یه پرنده سر صبح روی سرش خرابکاری کرده و ندیده اصلا چرا دور و بریا چیزی نمیکن بهش ... وقتی بخواد پیاده شه کاش یه نفر بهش بگه اینجوری خیلی زشته ... یهو سرشو تکون داد اون چیز سفید هم تکون خورد&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/13.gif">&nbsp;آفتاب بود ... نور آفتاب از لای پرده ... خداروشکرررررر</font></div>